تبليغاتX
حقانیت ولایت امیر المومنین

 

 

حقانیت ولایت امیر المومنین
حقانیت ولایت امیر المومنین

فلسفه لعن4

 

بسم رب الحق

 

محلّ نزاع

 

حقيقت اين است كه بين هيچ مذهبى از مذاهب اسلامى در اصل مسئله لعن اختلاف چندانى نيست و فقط برخى از افراد ساده لوح و خشك در اصل مسئله احتياط مىورزند، ولى اكثر قريب به اتفاق، اصل جواز لعن را قبول دارند، واگر اختلافى هست در متعلق و محلّ لعن است.

 

همان گونه كه گفته شد، شيعه اماميه لعن را بر برخى از صحابه به كار مى برد كه منشأ فساد در جامعه عصر خود و بعد از آن تا روز قيامت شده اند، و از آن جا كه صحابه، مورد توجه خاص و براى عموم مردم محك دين اند، شيعه اماميه ضرور مى داند كه با اعلام برائت از آنان مردم را از اين خطر بزرگ آگاه سازد، كه اين فرد يا دسته خطر سازند، تا مردم از او و دسته و طرفدارانش دورى گزينند و در راه و عقيده اش قرار نگيرند و اين در حقيقت از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است.

 

 

 

 

ولى اهل سنت مى گويند: كارى به صحابه نداشته باشيد، همه را تقديس كنيد، ولو احياناً كار زشتى انجام داده اند، چون اينها واسطه فيض تشريع از طريق پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر ما مى باشند. ولى شيعه اماميه به اين نكته نيز توجه دارد كه با وجود امامان معصوم و رهبران الهى ـ كه مورد توجه خاص خدا و رسول بوده اند ـ قدح و تضعيف و تبرى از برخى صحابه مشكلى ايجاد نمى شود. ما ـ همانند برخى از منصفان اهل سنت ـ عدالت كلّ صحابه را قبول نداريم، به نصّ آيات و روايات صحيح اسلامى از طريق فريقين، برخى از صحابه كارهاى بسيار زشتى انجام دادند كه بعضى از آنها جنبه شخصى نداشته، بلكه سبب انحراف عظيم در جامعه اسلامى شده است از همين رو لعن آنان هيچ مشكلى را به وجود نخواهد آورد. اين موضوع در بحث «عدالت صحابه» به طور مفصل بيان شده است.

 

 

 

 

 تصريح قرآن و سنت به لعن برخى از صحابه

 

قبلا اشاره شد كه قرآن كريم لعن را در چهار محور به كار برده است كه قسمت چهارم از آن مورد نظر ماست، كه با اطلاق لعن بر مورد عام شامل برخى از صحابه نيز شده است، و حتى در برخى از موارد شخص صحابى لعن شده است; از آن جمله اين آيه شريفه است: " وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَاناً كَبِيراً " (24); «اى رسول ما به ياد آور وقتى را كه به تو گفتيم خدا البته به همه افعال و افكار مردم محيط است و ما رؤيائى كه به تو ارائه داديم جز براى آزمايش و امتحان مردم نبود، و درختى كه به لعن در قرآن ياد شده و ما به ذكر اين آيات عظيم آنان را مى ترسانيم و لكن بر آنان طغيان و كفر و افكار شديد چيزى نيفزايد».

 

 

 

مفسران در ذيل اين آيه مى گويند: مراد از شجره ملعونه در قرآن، شجره و اصل و نسب حكم بن ابى العاص است و مقصود از خواب و رؤيا، رؤيايى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خواب ديدند كه فرزندان مروان بن حكم يكى پس از ديگرى بر منبرش مى نشينند».(25)

 

هم چنين پيامبر (صلى الله عليه وآله) در موارد زيادى برخى از صحابه را لعن كرده كه از مشهورترين آنها حكم بن ابى العاص، و هر كس در صلب او است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «واى بر امّت من از آنچه در صلب اوست».(26)

 

نصر بن مزاحم منقرى به سند خود از براء بن عازب نقل مى كند: روزى ابوسفيان با فرزندش بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) وارد شد، حضرت فرمود: «بارخدايا! لعنت فرست بر تابع و متبوع(27) يعنى بر معاويه و ابوسفيان.

 

 

 

 

لعن نوع و شخص

 

ابو حامد غزالى در مورد لعن قاعده اى را ابداع كرده كه با روايات ذكر شده منافات دارد، و آن اين كه لعن بر دو نوع است: قسمى از آن جايز است و آن لعن بر عنوان كلّى است با اوصاف خاص، مثل: «لعنة الله على الكافرين و المبتدعين و الظالمين وآكلى الربا و...» وقسمى ديگر لعن شخص خاص و معين است كه خطر آن بزرگ است، مثل اين كه بگويد: زيد، خدا لعنتش كند و... و اگر بر فرض خواستيد شخص معينى را كه كفر يا فسقش ثابت شده لعن كنيد، او را با تعليق لعن كنيد، به اين معنا كه اگر توبه نكرده است، خدا لعنتش كند(28)

 

ابن تيميه نيز شبيه همين تفصيل را در كتاب الفتاوى الكبرى نقل كرده است(29)

 

 

 

 

 

در اين جا ذكر چند نكته در جواب اين دو لازم است:

 

1 ـ همان طور كه اشاره شد، افراد و اشخاصند كه الگو قرار مى گيرند، نه انواع; از همين رو در اظهار ولايت و برائت نيز بايد افراد مورد نظر باشند.

 

2 ـ در رواياتى كه به آن اشاره شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) افراد خاص را مورد لعنت قرار داده اند. در روايت است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) تايك ماه كامل قاتلان اصحاب بئر معونه را در نمازهايش لعنت مى كرد. و اگر در موردى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از لعن نهى كرده است بايد آن را توجيه نمود، مانند حديثى كه بخارى آن را روايت كرده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در موارد متعددى به شارب خمر حدّ جارى ساخت، ولى از لعن كردن او نهى فرمود(30) ممكن است نهى پيامبر به جهت علم حضرت به حسن عاقبت او باشد. خصوصاً آنكه پيامبر بنابر نقل روايات ديگر شرابخوار را لعن كرده است(31)

 

 

 

 

3 ـ مورد بحث ما در مواردى است كه اشخاص فاسق بر فسق و گمراهى و ضلالت باقى بوده و با آن از دنيا رفته اند. ما اين گونه افراد را لعن مى كنيم; كسانى كه با انحرافاتشان مسير جامعه اسلامى را به گمراهى كشاندند، كه آثارش تا كنون وجود داشته و بر جاى مانده است.

 

4 ـ بدى ها را مى توان بر دو نوع تقسيم نمود: يكى آن كه جنبه شخصى دارد، مثل شرب خمر و غيره، و ديگرى جنبه عمومى دارد كه باعث انحراف جامعه و الگو قرار دادن آن است، مثل بدعت گذارى در دين، يا اين كه عملى زشت از شخصى صادر شود كه براى مردم الگوست، زيرا سبب تشويق اين عمل زشت مى شود. اگر لعن شخص جايز است در قسم دوم است نه اول، زيرا نوع اوّل در حقيقت غيبت است، كه اسلام از آن نهى اكيد كرده است. از همين رو در روايات اسلامى آمده است: اگر عالِم فاسد شود، عالَم فاسد مى گردد.لذا مى بينيم كه قرآن به صراحت شخص معين را مورد لعن قرار داده و مى فرمايد: " وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَةَ اللهِ عَلَيْهِ إِنْ كَانَ مِنْ الْكَاذِبِينَ (32); «و بار پنجم قسم ياد كند كه لعن خدا بر او باد اگر از دورغ گويان باشد». هم چنين مشاهده مى كنيم كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)اشخاص را به طور معيّن و مشخّص لعن و نفرين مى كند، مانند: ابوسفيان، معاويه و...

 

 

 

 

در تاريخ نيز آمده است كه عمر بن خطاب، خالد بن وليد را به جهت كشتن مالك ابن نويره مورد لعنت قرار داد(33)

 

امام على(عليه السلام) عبد الله بن زبير را در روز قتل عثمان لعن و نفرين كرد(34) هم چنين، عبد الله بن عمر فرزندش را سه بار لعن و نفرين كرده است(35).

 

غزالى مى گويد: سه صفت است كه مقتضى لعن است: كفر، بدعت و فسق.(36)

 

 

 

 

 

24- اسراء (17) آيه 60

25- تفسير فخررازى، ج20، ص237; تفسير قرطبى، ج10، ص281، تفسير روح المعانى، ج15، ص105.

26- مستدرك حاكم، ج4، ص481; صواعق المحرقه، ص179 ودر المنثور، ج4، ص191.

27-  وقعه صفين، ص217.

28- حياء علوم الدين، ج3، ص133 ـ 135.

29-  الفتاوى الكبرى، ج4، ص220.

30-  صحيح بخارى، ج8، ص14.

31- جامع الصغير ج2 ص406.

32- نور(24) آيه 7.

33- تاريخ طبرى، ج2، ص241; كامل بن اثير، ج3، ص358 وشرح ابن ابى الحديد، ج1; ص179.

34- مروج الذهب، ج2، ص54.

35- جامع بيان العلم و فضله، ج16، ص414، ح45174.

36- احياء علوم الدين ج 3 ص 106.



فلسفه لعن 3

 

بسم رب الحق

 

حكمت لعن و تبرّى

 

 

در روايات اسلامى به حبّ و بغض توجّه خاص شده است; چه در سطح كلىّ، آن جا كه مى فرمايد: «هل الإيمان إلاّ الحبّ و البغض(19); آيا دين غير از حبّ و بغض است»، و چه در مورد و مصداق خاص، همانند آن كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به علىّ(عليه السلام) مى فرمايد: «يا علىّ حبّك ايمان و بغضك نفاق(20) اى على! حب تو ايمان و بغض تو نفاق است.

 

به چه دليل اين همه به حبّ و بغض تأكيد مى شود؟ اين سؤال را با بيان چند نكته توضيح خواهيم داد:

 

1 ـ مى دانيم كه حبّ و بغض دو نيروى بسيار عظيم است كه اگر در حدّ كمال در وجود انسان يافت شود، اثر بسيار عظيمى خواهد داشت; مثلا كسى كه محبّت شخصى را به جهت آن كه مظهر همه خوبى هاست در دل داشته باشد، اين در حقيقت بيانگر عشق و محبّت او بخوبى هاست و اين عشق و محبّت نيروى بسيار عظيمى است كه مى تواند تمام قوا را در اختيار گرفته و به سوى محبوب اصلى ـ كه همان خداوند متعال است ـ سوق دهد. و اين همان كمال و سعادت مطلوب انسان است.

 

 

 

 

2 ـ از طرفى ديگر، بغض نيز در صورتى كه در دل انسان نسبت به يك نفر كه كاملا شقى به وجود آيد، در حقيقت در وجود انسان تمام نفرت ها جمع مى شود تا از آن شخص بيزار شود، و اين در حقيقت بيزارى از بدى هاست و از هر چه كه انسان را از خدا دور مى كند.

 

3 ـ اسلام بر خلاف برخى اديان، مانند سكه دو رويى است كه به لحاظ ضرورت اجتماعى به هر دو امر مهمّ (تولّى و تبرّى) سفارش كرده است. انسان نمى تواند خوب و بد و يا مظهر خوبى ها و بدى ها، را با هم دوست داشته باشد، زيرا دو امرِ متضادند.

 

 

 

 

4 ـ روان شناسان نيز بر اين امر مهم تأكيد دارند كه بهترين راه (عمومى و خصوصى) براى تشوق مردم به حقّ و حقيقت و دورى از فساد و بدى ها ارائه الگوهايى كامل از هر دو طرف است، كه از حيث ادبى و هنرى و روانى اثر بسيارى در جامعه مى تواند داشته باشد.

 

5 ـ حبّ و بغض تنها در قلب نمى ماند، بلكه ظهور و بروز دارد و مادامى كه با منع شرعى و عقلى مزاحمت نكند اشكالى ندارد، بلكه رجحان هم دارد. اين مطلب از حيث روانى نيز قابل تأمل است، زيرا ابراز و اظهار يك مطلب سبب تلقين در نفس انسان و ملكه شدن آن مى شود. از همين رو ابراز تبرّى و تولّى در ساختن شالوده روحى انسان بسيار مؤثر است.

 

 

 

 

6 ـ تبرّى و تولّى و لعن كردن در حقيقت شعار دادن و اعلان خطر و بشارت است; اعلان خطر است به مردم كه اى مردم! مواظب باشيد دشمنانى در كمين بوده و هستند تا دين شما را ضايع كرده و شما را از مسير مستقيم منحرف سازند، از آنان پيروى نكنيد. اعلان بشارت است به مردم در اين كه: ما الگوهايى بسيار كامل و خوب داريم كه اگر دنبال آنها رفته و از آنان پيروى كنيد، قطعاً به حقّ و حقيقت و لقاى الهى خواهيد رسيد و اين در حقيقت از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر اجتماعى است

 

7 ـ اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جهاتى مورد توجه خاص مسلمانان اند، زيرا آنان كسانى اند كه آن حضرت را درك كرده و از او سخن شنيده و سيره عملى اش را مشاهده نموده اند. از طرفى، به جهت فداكارى هايى كه برخى از آنان در راه حفظ و گسترش اسلام داشته اند قابل تقديرند; از همين رو مسلمانان توجه خاص به آنان دارند. از سوى ديگر، كسانى كه سدّ راه پيشرفت واقعى اسلام بودند و باعث انحراف در جامعه اسلامى مى شدند، بزرگ ترين ضربه را به اسلام و مسلمانان زده اند، به همين علت است كه الگوهاى خوب و بد از ميان صحابه انتخاب مى شود.

 

 

 

 

با اين وصف، به اين نتيجه مى رسيم كه مسئله تولّى و تبرّى و لعن از ضروريات اجتماعى و از راه هاى سوق دادن مردم به حقّ و حقيقت و دورى از فساد و تباهى است. آرى، آنچه در باب لعن از آن نهى شده اين است كه لعن ذكر دائمى انسان باشد، همان گونه كه در روايات به صيغه مبالغه از آن نهى شده است. در مصادر حديثى عامه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) وارد است كه مؤمن، لعّان ـ يعنى بسيار لعن كند ـ نيست.(21)

 

ولى مرحوم فيض كاشانى آن را به لحاظ كمّى وعددى گرفته و حديث را اين گونه معنا كرده است: «مؤمن نبايد همه را لعنت كند، ولى از لعن مستحقان جلوگيرى نكرده است، وگرنه مى فرمود: «لاتكونوا لاعنين» زيرا بين اين دو تعبير فرقى است كه صاحبان ادب مى فهمند.(22)

 

 

 

چگونه ممكن است كسى تبرّى را از مستحقّ آن مضايقه كند، در حالى كه خداوند متعال مى فرمايد: " قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَداً " (23); «براى شما مؤمنان بسيار پسنديده و نيكوست كه به ابراهيم و اصحابش اقتدا كنيد كه آنان به قوم خود گفتند: ما از شما و بت هاى شما كه به جاى خدا مى پرستيد به كلّى بيزاريم. ما مخالف و منكر شماييم و هميشه ميان ما و شما كينه و دشمنى خواهد بود».

 

 

 

 

19- كافى، ج2، ص125، ح5; بحار الانوار، ج66، ص241، ح16.

20- معانى الأخبار، ص206; بحار الانوار ج30، ص42، ح13.

21- كنز العمال، ج1، ص146، ح720.

22- المحجّة البيضاء، ج5، ص222.

23- ممتحنة (60) آيه 4.    

 



فلسفه لعن2

 

بسم رب الحق

 

مصاديق لعن در قرآن كريم

 

با مراجعه به قرآن كريم پى مى بريم كه خداوند متعال لعن را در چهار مورد به كار برده است:

 

1 ـ در مورد ابليس; آن جا كه مى فرمايد: " وَإنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتى إِلى يَوْمِ الدِّينِ " (9); «وهمانا لعنت من برتوست تا روز جزا».

 

2 ـ در مورد عموم كافرين; آن جا كه مى فرمايد: " إنَّ اللهَ لَعَنَ الْكافِرينَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعيراً " ;(10) «همانا خداوند لعنت كرده كافران را و براى آنان جهنم را آماده نموده است».

 

 

 

 

3 ـ در مورد اهل كتاب به طور عموم و يهود به طور خصوص; آن جا كه مى فرمايد: " لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَنى إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَعيسَى بْنِ مَرْيَمَ " ،(11) «لعنت شدند كسانى كه از بنى اسرائيل كافر شدند، به زبان داود و عيسى بن مريم».

 

4 ـ مواردى كه لعنت بر عنوان عامّى وارد شده، كه قابل انطباق با مسلمين است; مثال:

 

الف) عنوان ظالمين: " ألا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظّالِمينَ " ;(12) «آگاه باش لعنت خدا بر ظالمان است».

 

ب) عنوان كاذبين: " وَالْخامِسَةُ أنَّ لَعْنَةَ اللهِ عَلَيهِ إنْ كانَ مِنَ الْكاذِبينَ " ،(13) «و بار پنجم قسم ياد كند كه لعنت خدا بر او باد اگر از دروغ گويان باشد».

 

ج)عنوان ايذاى رسول صلى الله عليه وآله:  وَالَّذينَ يُؤْذوُنَ اللهَ وَرسُولَهُ لَعَنَهُمَ اللهُ فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ;(14) وكسانى كه خدا و رسول را اذيت مى كنند خداوند آنان را در دنيا و آخرت مشمول لعنت خود قرار داده است.

 

د) عنوان رمى محصنات به زنا: " إِنَّ الَّذينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ " (15) «كسانى كه به زنان با ايمان و پاك دامن بى خبر از كار بد تهمت بستند محققاً در دنيا و آخرت ملعون شدند».

 

هـ ) عنوان قتل مؤمن: " وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجززاءُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها وَغَضَبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذابَاً عَظيماً " (16); «وهركس مؤمنى را به عمد بكشد مجازاتش آتش جهنم است كه در آن جاويد معذب خواهد بود. خدا بر او خشم و لعنت كند، و عذابى بسيار شديد برايش مهّيا سازد».

 

 

 

 

و) عنوان نفاق: " وَعَدَ اللهُ الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللهُ وَلَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ " (17)«خدا مرد و زن از منافقان و كافران را وعده آتش دوزخ و خلود در آن داده، همان دوزخ براى كيفر آنان كافى است، و خدا آنان را لعن كرده و براى آنان عذاب ابدى است».

 

ز) عنوان فساد و قطع رحم: " فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الاَْرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمْ اللهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَى أَبْصَارَهُمْ (18) «شما منافقان اگر از فرمان خدا و طاعت روى برگردانيد يا در زمين فساد و قطع رحم كنيد باز هم اميد داريد؟ اينان همين منافقانند كه خدا آنان را لعن كرده و گوش و چشمشان را كور گردانيد.

 

 

اسناد:

 

9- ص آيه78                                    

10- احزاب آيه 64.

11-  مائده آيه 78.

12-  هود آيه 18.

13-  نور  آيه 7. 

14- احزاب 57

15-  نور 23

16- نساء 93

17- توبه 68

18- محمد22 و 23

 

ادامه دارد...

 



فلسفه لعن

 

بسم الله الرحمن الرحیم


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یا علی مدد

 

 

فلسفه لعن

 

 

چرا شيعه دشمنان اسلام و مسلمين و پيامبر صلى الله عليه وآله و اهل بيتش را لعن مى كند؟ آيا واژه لعن و به طور كلّى تبرّى، موجب خشونت گرايى و دشمن تراشى نيست؟ آيا موجب تفرقه بين مسلمانان و در نتيجه، تسلط كفّار نمى گردد؟ بهتر آن نيست شيوه اى ديگر پيش روى قرار دهيم، به جاى گلوله از گل سخن بگوييم و استراتژى «صلح و سكوت و سلام» را برگزينيم؟ اينها سؤال ها و اشكال هايى است كه از طرف مخالفين مطرح مى شود، ونيز گاهى مشاهده مى شود كه در بين جوان ها نيز اين سؤال مطرح است كه: چرا ما دشمنان گذشته خود را لعن مى كنيم و از آنان تبرّى مى جوييم؟ در اين قسمت به اين موضوع مهم مى پردازيم .

 

 

 

 

لعن در لغت

 

راغب اصفهانى مى گويد: «لعن به معناى طرد و دور كردن با غضب است. لعن اگر از جانب خدا باشد در آخرت به معناى عقوبت و در دنيا به معناى انقطاع از قبول رحمت و توفيق است. واگر از انسان باشد به معناى دعا و نفرين و در خواست بر ضرر غير است».(1)

 

طريحى مى گويد: «لعن به معناى طرد از رحمت است».(2)

 

ابن اثير مى گويد: «اصل لعن به معناى طرد و دور كردن از خداست. و از خلق به معناى سبّ و نفرين است(3)

 

 

 

 

 لعن در پرتو قرآن و روايات

 

خداوند متعال در قرآن كريم 37 بار «لعن» را با انتساب به خودش و نيز يك بار با انتساب به مردم به كار برده است. و اين حدّبه كار بردن اين واژه فى حدّ ذاته دليل بر مشروعيت لعن از حيث اصل اوّلى است. و در قرآن هيچ موردى وجود ندارد كه ازلعن نهى شده باشد، در حالى كه از سبّ نهى شده است; آن جا كه مى فرمايد " وَلاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللهِ فَيَسُّبُوا اللهَ عَدْواً " (4); «و شما مؤمنان به آنان كه غيرخدا را مى خوانند دشنام مدهيد تا مبادا آنان هم از روى دشمنى و جهالت خدا را دشمنام دهند».

 

 

 

 

هم چنين با مراجعه به سنت نبوى پى مى بريم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) تعبير «لعن» و مشتقات آن را در موارد بسيارى، حتى در خصوص مسلمانان و برخى از صحابه به كار برده است; نهى هايى كه با غضب شديد همراه بوده است; به جهت كارهاى زشتى كه از آنها صادر شده بود. با مراجعه به موسوعه هايى كه در مورد احاديث نبوى نوشته شده پى مى بريم كه بيش از سيصد مورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر ديگران لعن كرده اند.(5)

 

 

 

پيامبر(صلى الله عليه وآله): «خدا لعنت كند شراب، شرابخوار، ساقى، بايع و مشترى آن را)(6) و نيز فرمود: «خدا لعنت كند رشوه دهنده و رشوه گيرنده را در قضاوت»(7) و نيز فرمود: خدا لعنت كند ربا و گيرنده و دهنده و نويسنده و شاهد... آنرا(8).

 

اسناد:

1- مفردات راغب، ص471، 3.

2- مجمع البحرين، ج6، ص309.

3- النهاية، ج 4 ص 330.

4- انعام  آيه 108.

5- موسوعة اطراف الحديث النبوى، ج6، ص 594 ـ 606.

6-سنن ابى داود ج 3 ص 324.

7- مسند احمد ج 2 ص 387.

8-. الجامع الصغير ج 2 ص 406.

 

ادامه دارد...

 



بیانات ایه الله وحید خراسانی

 

بسم رب الحسین

 

بیانات ایه الله وحید خراسانی در باب محرم

 

 

 

 

 

آيت‌الله العظمي وحيد خراساني گفت: دين، توحيد و قرآن فقط به خون سيدالشهدا(عليه السلام) زنده است. او پرده از چهره قرآن برداشت و ايمان و دين خدا را او زنده كرد و اگر عاشورايش نبود، آنچه انبيا و مرسلين آوردند، به باد فنا مي‌رفت. آيت‌الله وحيد خراساني، امروز با توجه به نزديك شدن ماه محرم در مسجد اعظم قم اظهار داشت: دراين ايام، سه مهم پيش رو داريم: اول، نسبت به خودمان، دوم نسبت به مردم و سوم، نسبت به صاحب اين ايام.

وي افزود: هرسه بحثش مفصل است، اما اجمال مطلب اين است كه فرصتي براي شما پيش آمده و اين فرصت برق‌آسا مي‌گذرد و حسرت كبرايش براي فرد فرد ما مي‌ماند. در حاليكه هريك از شما مي‌توانيد امر هدايت نفوس را متصدي بشويد.

 

 

 

اين مرجع تقليد با بيان اينكه گفتن اين كلمه سهل است، اما به كنه مطلب رسيدن در كمال صعوبت است، اضافه كرد: تخصيص آيه نفر، اهميت نفر را نشان مي‌دهد: فلولا نفر. اين نفر براي چيست؟ ليتفقهوا في‌الدين. شرح اين آيه در اين مجال ميسر نيست. متعلّق هيأت، يك ماده است و آن ماده، مضاف است. فهم هريك از اين دو بسيار دشوار است. آيت‌الله وحيد خراساني ادامه داد: متعلق، امر تفقه است. خود تفقه يك هيأت دارد و يك ماده. هم هيأت را بايد فهميد و هم ماده را.

اما هيأت چيست؟ بين هيئات مختلف، هيأت، هيأت تفعل است. ماده‌اي كه تحت اين هيأت رفته، فقه است. فقه امر ذات تعلق است. فقه در قرآن فهم است. اين فهم متعلَّق به چيست؟ اين دين چيست؟ همان ديني است كه ان الدين عندالله الاسلام. اين همان دين است كه ابراهيم خليل با آن عظمت، وقت بناي بيت، آرزويش اين بود: «رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ.» آن وقت، كار شما تفقه در اين دين است.

 

 

 

وي ادامه داد: منتها اين كار به اين سادگي ميسر نمي‌شود. افسوس كه عمر گذشت، آن وقتي كه توانستيم نفهميديم وآن وقت كه فهميديم نتوانستيم. خوشا به حال آنها كه در وقت توانستن بفهمند.

آيت‌الله وحيد خراساني تصريح كرد: اگر اين برنامه را از امروز عملي كنيد، خودتان انقلاب نفس را درك خواهيد كرد. خوب حديث را بفهميد: «اشراف امتي حمله القرآن و اصحاب الليل» اولاً امت او چه امتي است؟ «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ.» اين ارزش امت اوست. شهدا بر عموم بشر امت اويند. حال بايد ديد اشراف اين امت كيان‌اند؟ آن هم اشرافي كه حضرت خاتم(صلي الله عليه و آله و سلم) سكه شرف به سينه آنها نصب كند. «اشراف امتي حملةالقرآن و اصحاب‌الليل.»

 

 

 

وي ادامه داد: اين بيان عصاره مي‌شود در دوكلمه؛ شرف آن هم شرفي كه اشرف عالم او را شرف بداند در اين دو كلمه جمع است. «اشراف امتي حمله القرآن و اصحاب الليل» از امروز شروع كنيد بدون استثنا، هيچ شب و روزي بر شما نگذرد، مگر با اين عمل. اما روز، حملةالقران؛ «فاقروا ماتيسر من القرآن.» آن اندازه كه ميسر است قرآن بخوانيد، ولي راه بايد طوري رفت كه سريع به مقصد رسيد. تمام دقائق كمال در روايات متشتت است. بايد اينها را جمع كرد. اين جا اين جمله را فرموده و جاي ديگر باز فرموده چطور حامل قرآن شو. قرآن بخوانيد، اما آن قرآن را هديه كنيد به صاحب عصر ولي زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف). عمل را از خود منقطع و به او متصل كنيد. چه مي‌كند اين فرموده؟ بحث فني عظيمي دارد. خود انقطاع عمل از نفس و ربط عمل به مبدأ فيض وجود. حكم اكسيري پيدا مي‌كند كه فلز را منقلب مي‌كند.

 

 

 

اين مرجع شيعي اضافه كرد: اما كلمه دوم، به اصحاب الليل مربوط است. به هر وضعي كه هست، آخر شب بيدار شويد و روي اين مطالب فكر كنيد. بالاترين مقام چه مقامي است؟ مقامي كه خدا براي شخص اول عالم معين كرده است. ديگر از نظر عقل و نقل غير از اين غيرمعقول است. چنين مقامي را خدا به همچو كسي وعده داد، اما به يك خصوصيت فرمود: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» از اين جا بايد فهميد چطور عمر ما گذشت و راه را طي نكرديم. به اين شرف نرسيديم. اشراف امتي حملةالقرآن و اصحاب الليل.

آيت‌الله وحيد خراساني افزود: اگر اين طور شديم، نفس ما به مبدأ نور وصل مي‌شود. از آن جا مدد مي‌شود. آن وقت است كه بشر خواهد فهميد اثر تربيت اين دين چيست؟ اين كاري است كه بايد با خودمان كنيم. اما كاري كه با مردم است كه اين فرصت‌ها از دست نرود، سعي كنيد در اين دهه كه بهار حيات دل‌هاست به هر قيمتي كه هست اين دو كار را انجام دهيد؛ چرا كه بالاتر از اين دو پيش خدا هيچ عملي نيست: يك گمراه از خدا را به خدا برگردانيد. عبد آبق از اين مولا را برگردانيد به عبوديت او و يك كسي كه امام زمانش را گم كرده با ولي عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف) آشنايش كنيد.

 

 

 

اين مرجع تقليد با بيان اينكه مجالستان را منحصراً در اين دو كلمه صرف كنيد، گفت: ارزش اين دو مقوله به حدي است كه نبايد وقت را ببازيد و از دست بدهيد. اول، آن قرآن و شب‌زنده‌داري را عملي كنيد. بعد متصدي هدايت مردم شويد. آن وقت، اثرش اين است اگر يك گنهكار را از گناه توبه دهيد و بيگانه از امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) را با او آشنا كنيد. اجرش، ثواب صد سال است كه همه روزها را روزه بگيريد و شب‌ها تا به صبح عبادت كنيد. «اغتنموا الفرص.» فرصت‌ها را از دست ندهيد.

آيت‌الله وحيد خراساني درباره مطلب سوم گفت: بايد وظيفه‌مان را نسبت به صاحب اين ايام بدانيم و بفهميم كه چه خوني ريخته شده است؟ هيچ دانستيم كه چه كسي كشته شد؟ شيخ طوسي، شيخ صدوق و ابن قولويه اين روايت را نقل كرده‌اند. مختصري از اين روايت بس است. اين نص حديث صحيحي است كه مثل شيخ انصاري در موارد احتياط در نفوس طبق سند اين حديث فتوا مي‌دهد. در اين حديث مسأله اين است: «اشهد انّ دمك سكن في‌الخلد» شهادت مي‌دهم خون تو در خلد مسكن كرده است. كيست كه بفهمد حسين بن علي كيست؟ خلد كجاست؟ در آن ملأ اعلي كه مركز قديسين عالم است، خون او زينت آن عالم است. كسي كه جسمش آنجاست، روحش كجاست؟ كيست كه بفهمد چه كسي كشته شد؟ چطور كشته شد؟ براي چه كشته شد؟

 

 

 

وي ادامه داد: ما در آن حد نيستيم كه خود او را بشناسيم. بايد نگاه كنيم ببينيم آن آخرين مرحله‌اي كه شعاع وجود او تابيده به كجا رسيده، بعد كشف كنيم كه آن آفتاب چيست وكجاست؟ وقتي شعاعش به زائر قبرش مي‌خورد، اثرش معلوم مي‌شود. فرمود: پياده اگر بروي به هر قدمي يك حسنه برايت مي‌نويسند و يك سيئه محو مي‌كنند. سواره بروي به هرجا كه سُم اسبت برسد به هر قدمي يك حسنه ثبت و يك سيئه محو مي‌شود. يعني از آنجا تصفيه‌ات مي‌كنند تا لياقت پيدا كني. فرمود، وقتي رسيدي به در حرم، خدا تورا از مفلحين قرار مي‌دهد. خود من هنوز متحيرم چه خبر است. وقتي رسيدي به در حرمش مي‌شوي از مفلحين. يعني چه از مفلحين؟ به قرآن رجوع كنيد و ببينيد به فلاح رسيدن چه شرايطي دارد؟ بعد بفهميد اين دستگاه چه دستگاهي است.

 

 

اين مرجع شيعي با اشاره به آيات شريف قرآن گفت: در سوره مومنون مي‌خوانيم: «قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون.» تا برسد به اينجا كه «والذين هم عن اللغو معرضون.» وقتي به اين جا رسيد، مي‌شود «المفلحون.» اين مقام به قدري عظيم است كه «ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون والذين يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالاخرة هم يوقنون اولئك علي هدي من ربهم و اولئك هم المفلحون.»

آيت‌الله وحيد خراساني اضافه كرد: اين چه اكسيري است كه اين طور منقلب مي‌كند؟ آهني را به طلاي احمر مبدل مي‌كند كه در راه قبر او قدم زده است. مهم اين است كه فرمود وقتي فرغت من مناسكك، وقتي از مناسكت فارغ شدي، آنجا حج بيت است، با اين افتراق كه آن حج، حج بيت است و اينجا حج خود خداست. حج قصد است و مقصد در آنجا عبارت است از كعبه، اما مقصد در اين زيارت، خود خداست، چون به نص صحيح: «من زار الحسين بكربلا كان كمن زارالله في عرشه.»

 

 

 

پس از حج خدا كه فارغ شدي، آنكه محيرالعقول است، اين است كه فرمود: وقتي فرغت من مناسكك، خدا مي‌نويسد تو را از فائزين. ديگر از مقام مفلحين از در قبر او به بالا سر او متقلب مي‌شود به فائزين. متن كلام خدا را بايد ديد تا حديث را فهميد. «الذين آمنوا و‌هاجروا و جاهدوا في سبيل‌الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله والئك هم الفائزون.» مقام فائزون اين مقام است: «يبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم خالدين فيها ابدا ان الله عنده اجر عظيم.»

اين مرجع جهان اسلام خاطرنشان كرد: اين مرحله كه مرحله كمال سعادت بشري است، در گرو بالاي قبر سر حسين بن علي(عليه السلام) است. كسي كه اين طور زيارت قبرش او را منقلب مي‌كند، آيا روز قيامت وقتي مادرش با آن پهلوي شكسته با آن بازوي ورم كرده، آن پيراهني كه به همچو خوني آغشته بر سر بيندازد، چه خواهد شد و چه خواهد كرد؟ اين است كه مملكت بايد يكپارچه «يا حسين» بشود. بايد سراسر اين مملكت شيون و صيحه در عزاي يك همچو كسي باشد.

 

 

 

عالمي منقلب است و مردم خيال مي‌كنند اين عزاداري‌ها در حد افراط است. عقل كجا، شعور كجا! هرچه هست، تفريط است. واقعه، واقعه‌اي است كه نص صحيح اين است: «جميع‌الخلائق بكت السموات السبع.» هفت آسمان بر او گريه كرد. «بكت‌السموات السبع والارضون السبع و ما فيهن و ما بينهن و ما يري و ما لايري.» مردم بايد بيدار شوند. ابن حجر هيثمي كتابي در رد شيعه نوشته و در اين كتاب تصريح كرده كه تمام رجال عامه ـ آنها كه اهل حديث و نظرند ـ ضبط كردند كه وقتي سر او بالاي نيزه رفت، در تمام زمين هرجا سنگ از كره برداشتند، خون جوشيد. وظيفه مردم در ايام عاشورا چيست؟ ‌اي شيعه علي بن ابي طالب! به اين لاطائلات گوش نده. اگر دستتان از دامن او كوتاه شد، خسرالدنيا و الاخره‌ايد.

 

 

 

آيت‌الله وحيد خراساني در پايان گفت: اين دين، اين توحيد و اين قرآن فقط زنده به خون اوست. اوست كه با اين قدم و با اين عمل، كاري كرد كه تا روز قيامت اين دين آسيب نبيند. او پرده از چهره قرآن برداشت و ايمان و دين خدا را او زنده كرد. چرا يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر مثل پروانه دور قبرش مي‌گردند؛ چون اگر عاشوراي او نبود، آنچه انبيا و مرسلين آورده بودند به باد فنا رفته بود.

 

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

 



ثمره نهضت کربلا

 

بسم رب الحسین

 

ثمره نهضت کربلا چه بود

 

شهادت مظلومانه سيد الشهدا و يارانش در كربلا،تأثير بيدارگر و حركت آفرين داشت و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جو نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن حماسه،در طول تاريخ،جاودانه ماند.حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تأثيرات سياسى اين حادثه در انديشه‏هاى مردم آشكار شد.گروهى از اسرا را كه به شام مى‏بردند، چون به تكريت رسيدند،مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته شدن حسين«ع»،ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند.به شهر«لينا»نيز رسيدند.مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند و امويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند.چون خبر يافتند كه مردم«جهينه»هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند.به قلعه«كفر طاب»رفتند،به آنجا نيز راهشان ندادند.به حمس كه وارد شدند،مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:«اكفرا بعد ايمان و ضلالا بعد هدى؟»و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند.(1)

 

 

 

 

 

برخى از تأثيرات حماسه عاشورا از اين قرار است:

1ـ قطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏

2ـ احساس گناه و شرمسارى در جامعه،بخاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در اداى تكليف‏

 

3ـ فرو ريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏

4ـ رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى‏

5ـ بيدارى روح مبارزه در مردم‏

6ـ تقويت و رشد انگيزه‏هاى مبارزاتى انقلابيون‏

7ـ پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى(ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى)

8ـ پديد آمدن انقلابهاى متعدد با الهام از حماسه كربلا

9ـ الهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ‏

10ـ تبديل شدن«كربلا»به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت،براى نسلهاى انقلابى شيعه‏

11ـبه وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول تاريخ،بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا«ع»

از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا،مى‏توان«انقلاب توابين»،«انقلاب مدينه»،«قيام مختار»،«قيام زيد»،و...حركتهاى ديگر را نام برد. تأثير حماسه عاشورا را در انقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ،بر ضد ستم انجام گرفته،چه در عراق و ايران و چه در كشورهاى ديگر،نبايد از ياد برد.

«فرهنگ شهادت»و انگيزه جهاد و جانبازى كه در انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود،گوشه‏اى از اين تأثير پذيرى است.شعار«نهضت ما حسينيه،رهبر ما خمينيه»كه در مبارزات ملت مسلمان ايران بر ضد طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه‏هاى رزم ايران،گواه روشن تأثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدس است.

 

 

 

 

 

يكى از نويسندگان محقق، نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:

1ـ پيروزى مسأله اسلام و حفظ آن از نابودى‏

2ـ هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏

3ـ شناخت اهل بيت بعنوان نمونه‏هاى پيشوايى امت‏

4ـ تمركز شيعه از بعد اعتقادى بر محور امامت‏

5ـ وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏

6ـ ايجاد حس اجتماعى در مردم‏

7ـ شكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى

8ـ منابر وعظ و ارشاد،به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم‏

9ـ تداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا(2) حادثه كربلا،گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد،چه به صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت،و چه به شكل مبارزه‏هاى گروهى و قيامهاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع.(3)

خون او تفسير اين اسرار كرد                  ملت خوابيده را بيدار كرد(4)

 

 پى‏نوشتها

1-      عاشورا فى الأدب العاملى المعاصر،ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف.

2-      براى تفصيل آن ر.ك:«حياة الامام الحسين»،باقر شريف القرشى،ج 3،ص 436،(معطيات الثورة) .

3-      در اين زمينه‏ها ر.ك:«الانتفاضات الشيعيه»،هاشم معروف الحسنى،«امامان و جنبشهاى مكتبى»،محمد تقى مدرسى.

 

4-      كليات اقبال لاهورى،ص .75

 



حديث عشرة مبشّره

 

بسم الله الرحمن الرحیم


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یا علی مدد

حديث عشرة مبشّره



اشاره:


راويان اهل تسنّن، از جمله احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1. ص 193) به اسناد خود از عبدالرّحمن‌بن‌عوف نقل مي‌كند كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرمود:

اَبُوبَكْرٌ فِي الْجَنَّةِ، وَ عُمَرٌ فِي الْجَنّة، وَ عَلِيٌّ فِي الْجَنَّة، وَ عُثمان فِي الْجَنّةِ، وَ طَلْحَة فِي الْجَنَّة، وَ الزَُّبَيْرُ فِي الْجَنَّةِ وَ عَبْدُالرَّحمنِ بْنِ عُوفٍ فِي الْجَنَّة، وَ سَعْدُ بْنِ اَبِي وَقّاصٍ فِي الْجَنَّةِ، وَ سَعِيدُ بْنِ زَيْدٍ فِي الْجَنَّةِ وَ اَبُوعُبَيْدَةِ ابْنِ الجَّراحِ فِي الْجَنَّةِ[1]:

يعني: اين (افراد دهگانه( در بهشت هستند: 1ـ‌ ابوبكر، 2ـ عمر، 3ـ علي، 4ـ عثمان، 5ـ طلحه، 6ـ زبير، 7ـ عبدالرّحمن‌بن عوف، 8ـ سعد وقّاص، 9ـ سعيد بن زيد، 10ـ ابوعُبيدة جرّاح[2].

 

 

 

اهل تسنّن به اين حديث جعلي، خيلي اهميّت مي‌دهند و نام اين ده نفر را به عنوان عَشَرَة مُبَشَّره (بشارت‌شدگان دهگانه به بهشت) در مكان‌هاي مقدّسي مانند ديوار مسجد‌النّبي‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در برابر ديد مردم نوشته و نصب مي‌كنند، به طوري كه چنين موضوعي، بين آن‌ها حتّي عوام آن‌ها مشهور شده است، اينك به مناظرة زير توجّه كنيد:

يكي از دانشمندان شيعي مي‌گويد: در مدينة منّوره، براي انجام كاري به ادارة آمرين به معروف رفتم، با رئيس آن اداره به مناسبتي، گفتگويي به ميان آمد، تا اين كه سخن از عَشَرة مُبَشَّره (افراد دهگانه‌اي كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آن‌ها را به بهشت بشارت داده) به ميان آمد.

گفتم: از شما سؤالي دارم.

رئيس: بپرس.

دانشمند شيعي: چگونه روا است كه مردي از اهل بهشت با مردي ديگر كه او نيز از اهل بهشت است، جنگ كند؟ طلحه و زبير (كه جزء آن ده نفر بهشتي است) در تحت لواي عايشه، براي جنگ با علي‌بن‌ابيطالب‌ـ‌عليه السّلام‌ـ كه او نيز از اهل بهشت است، وارد بصره شدند و جنگ جمل را كه موجب كشتار بسيار از طرفين شد، پديد آوردند؟

 با اين كه قرآن مي‌فرمايد: وَ مَنْ يَقْتُلُ مُؤْمِناً مُعْتَمِّداً فَجَزاءُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها: هر كس مؤمني را عمداً بكشد، جزاي او دوزخ است، و او هميشه در آن قرار دارد. (حاقه‌ـ 44)

 

 



با توجّه به اين آيه، آن كسي كه از دو طرف، باعث آن همه كشتار در جنگ جَمَل شد، بايد اهل دوزخ باشد، و آن كس يا امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، و يا طلحه و زبير؟!
بنابراين به طور قطع حديث عشرة مبشّره دروغ محض است.

رئيس: نامبردگان از دو طرف، كه جنگيدند، همه مجتهد بودند، و مطابق اجتهاد خود، رأي دادند، در اين صورت، آن‌ها معذور مي‌باشند.

دانشمند شيعي: اجتهاد در مقابل سخن صريح پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ جايز نيست، مگر نه اين است كه همة گروه‌هاي مسلمين نقل كرده‌اند كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ به علي‌‌ـ‌عليه السّلام‌ـ فرمود:

يا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي، وَ سِلْمُكَ سِلْمِي: جنگ با تو جنگ، با من است، و صلح با تو صلح با من است.

و نيز فرمود: مَنْ اَطاعَ عَلِيّاً فَقَدْ اَطاعَنِي، وَ مَنْ عَصي عَليِّاً فَقَد‌ْ عَصانِي: كسي كه از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ پيروي كند، از من پيروي نموده، و كسي كه با علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مخالفت كند، با من مخالفت نموده است[3].

و نيز فرمود: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ، يَدوُرُ الْحَقُّ مَعَهُ حَيْثُما دارَ: علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ با حقّ است، و حقّ با علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، هر كجا علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بچرخد، حقّ با او مي‌چرخد[4].

بنابراين، نتيجه مي‌گيريم كه در ميان نامبردگان، يك طرف حقّ است، و آن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، و حديث عشرة مبشّره، دروغ محض مي‌باشد، زيرا، نمي‌توان طرفدار باطل را، اهل بهشت دانست[5].

 

 

 

قابل ذكر است كه: مطلب ديگر اين كه عبدالرّحمن‌عوف يكي از راويان اين حديث است، و خود نيز يكي از افراد دهگانه مي‌باشد عبدالرّحمن همان كسي است كه در روز شورا، بعد از وفات عمر، شمشير به روي علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ كشيد و به او گفت: بيعت كن، وگرنه كشته خواهي شد، و همين عبدالرّحمن با عثمان مخالفت كرد، و عثمان او را منافق خواند، آيا اين امور، با روايت مذكور، سازگار است كه طلحه يكي از آن افراد دهگانه است كه به او بشارت به بهشت داده شده است؟!

آيا ابوبكر و عمر، بشارت به بهشت داده شده‌اند، با اين كه آن‌ها موجب وفات حضرت زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه عليها‌ـ شدند، و حضرت زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه عليها‌ـ تا آخر عمر با آن‌ها آشتي نكرد؟ (كه قبلاً مدارك آن را ذكر نموديم).

آيا عمر، حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را براي بيعت با ابوبكر نكشيد، در حالي كه مي‌گفت: اگر بيعت نكني كشته مي‌شوي؟ و‌...

و آيا طلحه و زبير، اصرار بر قتل عثمان نداشتند، و آيا آن دو، از اطاعت امامي كه اطاعتش واجب بود خارج نشدند؟ و در جنگ جمل به روي امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ شمشير نكشيدند؟!

يكي از آن ده نفر سعدوقّاص است، كه آن روايت عشره مبشّره را تصديق كرده، وقتي كه از او سؤال مي‌كنند: چه كسي عثمان را كشت؟ در پاسخ مي‌گويد: عثمان به شمشيري كه عايشه آن را بيرون كشيد، و طلحه آن را تيز كرد، و علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ آن را مسموم نمود كشته شد.

آيا با اين همه رودررويي كه اين افراد با همديگر داشتند، مي‌توان گفت همة آن‌ها اهل بهشت هستند، قطعاً نه.

 

 

 

وانگهي حديث عشرة مبشّره از نظر سند، مخدوش و مردود است، زيرا سند اين حديث به يكي از دو نفر به نام عبدالرّحمن‌بن‌عوف، و سعيد‌بن‌زيد، منتهي مي‌شود، در روايت عبدالرّحمن، سلسله سندش، متّصل نيست، پس از اعتبار ساقط مي‌گردد، و در مورد سعيد‌بن‌زيد، او روايت عشره مبشّره را در كوفه در عصر خلافت معاويه نقل كرده است، و در عصر قبل از معاويه نقل ننموده، و همين مطلب بيانگر دست‌هاي مرموز عصر معاويه است كه در جعل اين حديث به كار افتاده است، بنابراين، حديث عشره مبشّره از نظر سند و متن، مخدوش است و بي‌اساس مي‌باشد[6].


[1] . صحيح ترمذي، ج 13، ص 182ـ سنن ابي‌داود، ج 2، ص 264 و ...


[2] حديث ديگري با اندكي تفاوت، از سعيد‌بن‌زيد نيز نقل شده است. (الغدير، ج 10، ص 118)


[3] . مناقب ابن مغازلي، ص 50ـ مناقب خوارزمي، ص 76 و 24 و ...


[4] . كنزالعمال، ج 6، ص 157، الامامة و السّياسة، ص 73 ـ مجمع الزّوائد هيثمي، ج 7، ص 235 و ...


[5] . مناظرات في‌الحرمين الشريفين، آيت الله سيّد عبدالله شيرازي، مناظرة 6.


[6] . شرح در الغدير، ج 10 ، ص 122 تا 128.

 



سقیفه از زبان عمر

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یا علی مدد

 

سقیفه به نقل از عمر ، در روایتی از صحیح بخاری

بخاری در صحیح خود داستان سقیفه را از قول عمر چنین تعریف می كند :

وقتی كه پیامبر ازدنیا رفت ، از خبرهایی كه به ما رسید ، یكی این بود كه انصار در سقیفه بنی ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پیشنهاد كردم كه بیا تا ما هم به برادران انصار خود بپیوندیم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه یكدیگر ، خود را به سقیفه رساندیم . علی و زبیر و همراهان ایشان با ما نبودند . هنگامیكه به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم كه طایفه انصار مردی را كه در گلیمی پیچیده بودند و می گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ایشان نشستیم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما یاران خداییم و نیروی رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرین ، مردمی به شماره اندك هستید و.... .

 

 

 

من (عمر) خواستم در پاسخ او چیزی بگویم كه ابوبكر آستینم را كشید و گفت :

خونسرد باش . پس خودش از جای برخاست و به سخن پرداخت :

به خداقسم كه او در سخن خویش هیچ نكته ای را كه من می خواستم بر زبان بیاورم فروگذار نكرد . یا همان را گفت یا بهتر از آن را بر زبان آورد .

او گفت :

ای گروه انصار ! آنچه را از خوبی و امتیازات خود برشمردید ، بی گمان ، اهل و برازنده آن هستید . اما خلافت و فرمانروایی ، تنها در خور قبیله قریش است ، زیرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز . این است كه من به خیرخواهی شما ، یكی از این دوتن را پیشنهاد می كنم تا هریك را كه بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت كنید . این بگفت و دست من و ابوعبیده را گرفت و به آنان معرفی كرد . تنها این سخن آخر بود كه از آن خوشم نیامد . در این هنگام ، یكی از انصار برخاست و گفت :

انا جذیلها المحكك و عذیقها المرجب

یعنی من در میان شما گروه انصار به منزله آن چوبی هستم كه پشت شتران را با آن می خارانند و درختی كه به زیر سایه اش پناه می برند . حال كه چنین است شما مهاجریت برای خود فرمانروایی برگزینید و ما هم برای خود زمامداری انتخاب می كنیم.

 

 

 

در پی این سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگی و اختلاف به شدت ظاهر گردید . من از این موقعیت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بیعت كنم . او هم دستش را پیش آورد و من با او بیعت كردم . پس از اینكه از كار بیعت با ابوبكر فراغت یافتم ، به سوی سعد ابن عباده هجوم بردیم ....... .


بعد از همه این حرفها ، اگر كسی بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردی به خلافت بیعت كند ، نه از او پیروی كنید و نه از بیعت گیرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .

 


-------------------------------------------------------------

صحیح بخاری ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلی ، 4/119-120

سیره ابن هشام ، 4/336/338

كنز العمال : 3/139 – حدیث 2326

 



خطبه پیامبر در غدیر

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

بخش اول: حمد و ثنای الهی

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ في سُلْطانِهِ وَعَظُمَ في اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْماً وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ،
حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ).
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِي الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ.
يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ.

ستايش خداي را سزاست كه در يگانگي اش بلند مرتبه و در تنهايي اش به آفريدگان نزديك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرينش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گيرد و جابه جا شود، بر همه چيز احاطه دارد و بر تمامي آفريدگان به قدرت و برهان خود چيره است.
همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگي او را پاياني نيست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامي امور به سوي اوست.
اوست آفريننده آسمان ها و گستراننده زمين ها و حكمران آن ها. دور و منزه از خصايص آفريده هاست و در منزه بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزوني بخش آفريده ها و نعمت ده ايجاد شده هاست.
به يك نيم نگاه ديده ها را ببيند و ديده ها هرگز او را نبينند.

كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيءٍ، والغَلَبَةُ علي كُلِّ شَيءٍ والقُوَّةُ في كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلي كُلِّ شَئٍ وَلَيْسَ مِثْلَهُ شَيءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّيءِ حينَ لاشَيءَ دائمٌ حَي وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُالْحَكيمُ.
جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَلايَجِدُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِيَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلي نَفْسِهِ.

كريم و بردبار و شكيباست. رحمت اش جهان شمول و عطايش منّت گذار. در انتقام بي شتاب و در كيفر سزاواران عذاب، صبور و شكيباست. بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا. پوشيده ها بر او آشكار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگيري و چيرگي بر هر هستي. نيروي آفريدگان از او و توانايي بر هر پديده ويژه اوست. او را همانندی نیست و هموست ايجادگر هر موجود در تاريكستان لاشيء. جاودانه و زنده و عدل گستر. جز او خداوندي نباشد و اوست ارجمند و حكيم.
ديده ها را بر او راهي نيست و اوست دريابنده ديده ها. بر پنهاني ها آگاه و بر كارها داناست. كسي از ديدن به وصف او نرسد و بر چگونگي او از نهان و آشكار دست نيابد مگر، او - عزّوجلّ - خود، راه نمايد و بشناساند.

 

 

وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله ألَّذي مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذي يَغْشَي الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذي يُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَلامَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَلايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلي غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَكَلُّفٍ وَلاَ احْتِيالٍ. أَنْشَأَها فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ.
فَهُوَالله الَّذي لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنيعَةِ، الْعَدْلُ الَّذي لايَجُوُر، وَالْأَكْرَمُ الَّذي تَرْجِعُ إِلَيْهِ الْأُمُورُ.
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله الَّذي تَواضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ كُلُّ شَيءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَيءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْري لاَِجَلٍ مُسَمّي. يُكَوِّرُالَّليْلَ عَلَي النَّهارِ وَيُكَوِّرُالنَّهارَ عَلَي الَّليْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثاً. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.

و گواهي مي دهم كه او «الله» است. همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگير و نورش ابديت را شامل است. بي مشاور، فرمانش را اجرا، بي شريك تقديرش را امضا و بي ياور سامان دهي فرمايد. صورت آفرينش او را الگويي نبوده و آفريدگان را بدون ياور و رنج و چاره جويي، هستي بخشيده است. جهان با ايجاد او موجود و با آفرينش او پديدار شده است.
پس اوست «الله» كه معبودي به جز او نيست. همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرينشش زيبا. دادگري است كه ستم روا نمي دارد و كريمي كه كارهابه او بازمي گردد.
و گواهي مي دهم كه او «الله» است كه آفريدگان در برابر بزرگي اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانايي اش تسليم و به هيبت و بزرگي اش فروتن اند. پادشاه هستي ها و چرخاننده سپهرها و رام كننده آفتاب و ماه كه هريك تا اَجَل معين جريان يابند. او پردۀ شب را به روز و پردۀ روز را - كه شتابان در پي شب است - به شب پيچد. اوست شكنندۀ هر ستمگر سركش و نابودكنندۀ هر شيطان رانده شده.

لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ يَشاءُ فَيُمْضي، وَيُريدُ فَيَقْضي، وَيَعْلَمُ فَيُحْصي، وَيُميتُ وَيُحْيي، وَيُفْقِرُ وَيُغْني، وَيُضْحِكُ وَيُبْكي، (وَيُدْني وَ يُقْصي) وَيَمْنَعُ وَ يُعْطي، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ.
يُولِجُ الَّليْلَ فِي النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهارَ في الَّليْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِي الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذي لايُشْكِلُ عَلَيْهِ شَيءٌ، وَ لايُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَلايُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّينَ.
اَلْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَي الْمُؤْمِنينَ وَرَبُّ الْعالَمينَ. الَّذِي اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ يَشْكُرَهُ وَيَحْمَدَهُ (عَلي كُلِّ حالٍ)

نه او را ناسازي باشد و نه برايش انباز و مانندي. يكتا و بي نياز، نه زاده و نه زاييده شده، او را همتايي نبوده، خداوند يگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نمايد. بداند و بشمارد. بميراند و زنده كند. نيازمند و بي نياز گرداند. بخنداند و بگرياند. نزديك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. او راست پادشاهي و ستايش. به دست تواني اوست تمام نيكي. و هموست بر هر چيز توانا.
شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودي جز او نيست؛ گران مايه و آمرزنده؛ اجابت كنندۀ دعا و افزايندۀ عطا، بر شمارندۀ نفَس ها؛ پروردگار پري و انسان. چيزي بر او مشكل ننمايد، فرياد فريادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نياورد.
نيكوكاران را نگاهدار، رستگاران را يار، مؤمنان را صاحب اختيار و جهانيان را پروردگار است؛ آن كه در همه احوال سزاوار سپاس و ستايش آفريدگان است.

 

 

أَحْمَدُهُ كَثيراً وَأَشْكُرُهُ دائماً عَلَي السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطيعُ وَأُبادِرُ إِلي كُلِّ مايَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً في طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ الله الَّذي لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَلايُخافُ جَورُهُ.

او را ستايش فراوان و سپاس جاودانه مي گويم بر شادي و رنج و بر آسايش و سختي و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هايش ايمان داشته، فرمان او را گردن مي گذارم و اطاعت مي كنم؛ و به سوي خشنودي او مي شتابم و به حكم او تسليمم؛ چرا كه به فرمانبري او شائق و از كيفر او ترسانم. زيرا او خدايي است كه كسي از مكرش در امان نبوده و از بي عدالتيش ترسان نباشد (زيرا او را ستمي نيست).

بخش دوم: فرمان الهی برای مطلبی مهم

وَأُقِرُّلَهُ عَلي نَفْسي بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَأُؤَدّي ما أَوْحي بِهِ إِلَي حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بي مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّي أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ
- لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَني أَنِّي إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَي (في حَقِّ عَلِي) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لي تَبارَكَ وَتَعالَي الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَالله الْكافِي الْكَريمُ.

و اكنون به عبوديت خويش و پروردگاري او گواهي مي دهم. و وظيفه خود را در آن چه وحي شده انجام مي دهم مباد كه از سوي او عذابي فرود آيد كه كسي ياري دورساختن آن از من نباشد. هر چند توانش بسيار و دوستي اش (با من) خالص باشد.
- معبودي جز او نيست - چرا كه اعلام فرموده كه اگر آن چه (درباره ي علي) نازل كرده به مردم نرسانم، وظيفه رسالتش را انجام نداده ام؛ و خداوند تبارك و تعالي امنيت از [آزار] مردم را برايم تضمين كرده و البته كه او بسنده و بخشنده است.

فَأَوْحي إِلَي: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في عَلِي يَعْني فِي الْخِلاَفَةِ لِعَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).
مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ في تَبْليغِ ما أَنْزَلَ الله تَعالي إِلَي، وَ أَنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآيَةِ: إِنَّ جَبْرئيلَ هَبَطَ إِلَي مِراراً ثَلاثاً يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ في هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْيَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِي بْنَ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي وَ خَليفَتي (عَلي أُمَّتي) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدي، الَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسي إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِي بَعْدي وَهُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَالله وَ رَسُولِهِ.
وَقَدْ أَنْزَلَ الله تَبارَكَ وَ تَعالي عَلَي بِذالِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ (هِي): (إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُواالَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، وَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ الَّذي أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَي الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ يُريدُالله عَزَّوَجَلَّ في كُلِّ حالٍ.

پس آنگاه خداوند چنين وحي ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اي فرستادۀ ما! آن چه از سوي پروردگارت دربارۀ علي و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه رسالت خداوندي را به انجام نرسانده اي؛ و او تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.»
هان مردمان! آنچه بر من فرود آمده، در تبليغ آن كوتاهي نكرده ام و حال برايتان سبب نزول آيه را بيان مي كنم: همانا جبرئيل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوي سلام، پروردگارم - كه تنها او سلام است - فرماني آورد كه در اين مكان به پا خيزم و به هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه علي بن ابي طالب برادر، وصي و جانشين من در ميان امّت و امام پس از من بوده. جايگاه او نسبت به من به سان هارون نسبت به موسي است، ليكن پيامبري پس از من نخواهد بود او (علي)، صاحب اختيارتان پس از خدا و رسول است؛
و پروردگارم آيه اي بر من نازل فرموده كه: «همانا ولي، صاحب اختيار و سرپرست شما، خدا و پيامبر او و ايمانياني هستند كه نماز به پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي پردازند.» و هر آينه علي بن ابي طالب نماز به پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پيوسته خداخواه است.

 

 

 

وَسَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أَنْ يَسْتَعْفِي لِي (السَّلامَ) عَنْ تَبْليغِ ذالِكَ إِليْكُمْ - أَيُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمي بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَإِدغالِ اللّائمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالْإِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله في كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ في قُلوبِهِمْ، وَيَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَالله عَظيمٌ.
وَكَثْرَةِ أَذاهُمْ لي غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّي سَمَّوني أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّي كَذالِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِيّي وَ إِقْبالي عَلَيْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّي) حَتّي أَنْزَلَ الله عَزَّوَجَلَّ في ذالِكَ (وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذونَ النَّبِي وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - (عَلَي الَّذينَ يَزْعُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِالله وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ) الآيَةُ.

و من از جبرئيل درخواستم كه از خداوند سلام اجازه كند و مرا از اين مأموريت معاف فرمايد. زيرا كمي پرهيزگاران و فزوني منافقان و دسيسۀ ملامت گران و مكر مسخره كنندگان اسلام را مي دانم؛ همانان كه خداوند در كتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را مي گويند كه در دل هايشان نيست و آن را اندك و آسان مي شمارند حال آن كه نزد خداوند بس بزرگ است.»
و نيز از آن روي كه منافقان بارها مرا آزار رسانيده تا بدانجا كه مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور ]ناميده اند، به خاطر همراهي افزون علي با من و رويكرد من به او و تمايل و پذيرش او از من، تا بدانجا كه خداوند در اين موضوع آيه اي فرو فرستاده: « و از آنانند كساني كه پيامبر خدا را مي آزارند و مي گويند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آري سخن شنو است. - بر عليه آنان كه گمان مي كنند او تنها سخن مي شنود - ليكن به خير شماست، او (پيامبر صلي الله عليه و آله) به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مي كند و راستگو مي انگارد.»

وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّي الْقائلينَ بِذالِكَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّيْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَيْهِمْ بِأَعْيانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَيْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلكِنِّي وَالله في أُمورِهمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ. وَكُلُّ ذالِكَ لايَرْضَي الله مِنّي إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ الله إِلَي (في حَقِّ عَلِي)، ثُمَّ تلا: (يا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في حَقِّ عَلِي - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

و اگر مي خواستم نام گويندگان چنين سخني را بر زبان آورم و يا به آنان اشارت كنم و يا مردمان را به سويشان هدايت كنم [كه آنان را شناسايي كنند] مي توانستم. ليكن سوگند به خدا در كارشان كرامت نموده لب فروبستم. با اين حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر اين كه آن چه در حق علي عیه السّلام فرو فرستاده به گوش شما برسانم. سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله چنين خواند: «ي پيامبر ما! آن چه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده - در حقّ علي - ابلاغ كن؛ وگرنه كار رسالتش را انجام نداده اي. و البته خداوند تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.»

 

 

بخش سوم: اعلان رسمي ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام

فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِكَ فيهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ الله قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَي الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَي التّابِعينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَي الْبادي وَالْحاضِرِ، وَ عَلَي الْعَجَمِي وَالْعَرَبي، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوكِ وَالصَّغيرِ وَالْكَبيرِ، وَ عَلَي الْأَبْيَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلي كُلِّ مُوَحِّدٍ.
ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَالله لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ في هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطيعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(الله) رَبِّكُمْ، فَإِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِيُهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدي عَلي وَلِيُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِالله رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ في ذُرِّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ إِلي يَوْمٍ تَلْقَوْنَ الله وَرَسولَهُ.

هان مردمان! بدانيد اين آيه دربارۀ اوست. ژرفي آن را فهم كنيد و بدانيد كه خداوند او را برايتان صاحب اختيار و امام قرار داده، پيروي او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكي از ايشان پيروي مي كنند و بر صحرانشينان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است.
[هشدار كه] اجراي فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. ناسازگارش رانده، پيرو و باوركننده اش در مهر و شفقت است. هر آينه خداوند، او و شنوايان سخن او و پيروان راهش را آمرزيده است.
هان مردمان! آخرين بار است كه در اين اجتماع به پا ايستاده ام. پس بشنويد و فرمان حق را گردن گذاريد؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ صاحب اختيار و ولي و معبود شماست؛ و پس از خداوند ولي شما، فرستاده و پيامبر اوست كه اكنون در برابر شماست و با شما سخن مي گويد. و پس از من به فرمان پروردگار، علي ولي و صاحب اختيار و امام شماست. آن گاه امامت در فرزندان من از نسل علي خواهد بود. اين قانون تا برپايي رستاخيز كه خدا و رسول او را ديدار كنيد دوام دارد.

لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ الله وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ الله (عَلَيْكُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَالله عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِي الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَني رَبِّي مِنْ كِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَيْهِ.
مَعاشِرَالنّاسِ، علي (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ الله فِي، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَيْتُهُ في إِمامِ الْمُتَّقينَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبينُ (الَّذي ذَكَرَهُ الله في سُورَةِ يس: (وَ كُلَّ شَيءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ).
مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَالَّذي يَهدي إِلَي الْحَقِّ وَيَعْمَلُ بِهِ، وَيُزْهِقُ الْباطِلَ وَيَنْهي عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِي الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَي الْايمانِ بي أَحَدٌ)، وَالَّذي فَدي رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذي كانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ يَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ.
(أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعي. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ يَنامَ في مَضْجَعي، فَفَعَلَ فادِياً لي بِنَفْسِهِ).

روا نيست، مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند؛ و ناروا نيست مگر آن چه آنان ناروا دانند. خداوند عزوجل، هم روا و هم ناروا را براي من بيان فرموده و آن چه پروردگارم از كتاب خويش و حلال و حرامش به من آموخته در اختيار علي نهاده ام.
هان مردمان! او را برتر بدانيد. چرا كه هيچ دانشی نيست مگر اينكه خداوند آن را در جان من نبشته و من نيز آن را در جان پيشواي پرهيزكاران، علي، ضبط كرده ام. او (علي) پيشوای روشنگر است كه خداوند او را در سورۀ ياسين ياد كرده كه: «و دانش هر چيز را در امام روشنگر برشمرده ايم...»
هان مردمان! از علی رو برنتابيد. و از امامتش نگريزيد. و از سرپرستی اش رو برنگردانيد. او [شما را] به درستي و راستی خوانده و [خود نيز] بدان عمل نمايد. او نادرستی را نابود كند و از آن بازدارد. در راه خدا نكوهش نكوهش گران او را از كار باز ندارد. او نخستين مؤمن به خدا و رسول اوست و كسي در ايمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فداي رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست كه همراه رسول خدا عبادت خداوند مي كرد و جز او كسي چنين نبود.
اولين نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بيارامد و او نيز فرمان برده، پذيرفت كه جان خود را فدای من كند.

 

 

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ الله، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ الله.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ الله، وَلَنْ يَتُوبَ الله عَلي أَحَدٍ أَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَلَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَي الله أَنْ يَفْعَلَ ذالِكَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ يُعَذِّبَهُ عَذاباً نُكْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.

هان مردمان! او رابرتر دانيد، كه خداوند او را برگزيده؛ و پيشوايي او را بپذيريد، كه خداوند او را برپا كرده است.
هان مردمان! او از سوی خدا امام است و هرگز خداوند توبه منكر او را نپذيرد و او را نيامرزد. اين است روش قطعي خداوند درباره ناسازگار علی و هرآينه او را به عذاب دردناک پايدار كيفر كند. از مخالفت او بهراسيد و گرنه در آتشی درخواهيد شد كه آتش گيرۀ آن مردمانند؛ و سنگ، كه برای حق ستيزان آماده شده است.

مَعاشِرَالنّاسِ، بي - وَالله - بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلينَ، وَأَنَا - (وَالله) - خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ والْحُجَّةُ عَلي جَميعِ الَْمخْلوقينَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ في ذالِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي وَ مَنْ شَكَّ في شَيءٍ مِنْ قَوْلي هذا فَقَدْ شَكَّ في كُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَي، وَمَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِي الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاكُّ فينا فِي النّارِ.
مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِي الله عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَي وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَي وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّي أَبَدَ الْآبِدينَ وَدَهْرَالدّاهِرينَ وَ عَلي كُلِّ حالٍ.

هان مردمان! به خدا سوگند كه پيامبران پيشين به ظهورم مژده داده اند و اكنون من فرجام پيامبران و برهان بر آفريدگان آسمانيان و زمينيانم. آن كس كه راستی و درستی مرا باور نكند به كفر جاهلی درآمده و ترديد در سخنان امروزم همسنگ ترديد در تمامی محتوای رسالت من است، و شك و ناباوری در امامت يكی از امامان، به سان شك و ناباوری در تمامی آنان است. و هرآينه جايگاه ناباوران ما آتش دوزخ خواهد بود.
هان مردمان! خداوند عزّوجلّ از روی منّت و احسان خويش اين برتری را به من پيشكش كرد و البته كه خدایی جز او نيست. آگاه باشيد: تمامي ستايش ها در همه روزگاران و در هر حال و مقام ويژۀ اوست.

 

 

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثي ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِي الْخَلْقُ.
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَي قَوْلي هذا وَلَمْ يُوافِقْهُ.
أَلا إِنَّ جَبْرئيلَ خَبَّرني عَنِ الله تَعالي بِذالِكَ وَيَقُولُ: «مَنْ عادي عَلِيّاً وَلَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتي وَ غَضَبي»، (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ الله خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ).
مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذي ذَكَرَ في كِتابِهِ العَزيزِ، فَقالَ تعالي (مُخْبِراً عَمَّنْ يُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلي ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ الله).

هان مردمان! عل را برتر دانيد؛ كه او برترين مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام كه آفريدگان پايدارند و روزي شان فرود آيد.
دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن كه اين گفته را نپذيرد و با من سازگار نباشد!
هان! بدانيد جبرئيل از سوی خداوند خبرم داد: «هر آن كه با علي بستيزد و بر ولايت او گردن نگذارد، نفرين و خشم من بر او باد!» البته بايست كه هر كس بنگرد كه برای فردای رستاخيز خود چه پيش فرستاده. [هان!] تقوا پيشه كنيد و از ناسازگاری با علی بپرهيزيد. مباد كه گام هايتان پس از استواری درلغزد. كه خداوند بر كردارتان آگاه است.
هان مردمان! همانا او هم جوار و همسايه خداوند است كه در نبشته ي عزيز خود او را ياد كرده و دربارۀ ستيزندگان با او فرموده: «تا آنكه مبادا كسي در روز رستخيز بگويد: افسوس كه دربارۀ همجوار و همسايه ي خدا كوتاهي كردم...»

مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَانْظُرُوا إِلي مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إِلاَّ الَّذي أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلي وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِيَدَي) وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِي مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَي.

هان مردمان! در قرآن انديشه كنيد و ژرفی آيات آن را دريابيد و بر محكماتش نظر كنيد و از متشابهاتش پيروی ننماييد. پس به خدا سوگند كه باطن ها و تفسير آن را آشكار نمي كند مگر همين كه دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام مي دارم كه: هر آن كه من سرپرست اويم، اين علی سرپرست اوست. و او علي بن ابی طالب است؛ برادر و وصی من كه سرپرستی و ولايت او حكمی است از سوی خدا كه بر من فرستاده شده است.

 

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِيّاً وَالطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَي الْحَوْضَ.
أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّيْتُ.
أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أَخي هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لاَِحَدٍ غَيْرِهِ.

هان مردمان! همانا علی و پاكان از فرزندانم از نسل او، يادگار گران سنگ كوچك ترند و قرآن يادگار گران سنگ بزرگ تر. هر يك از اين دو از ديگر همراه خود خبر می دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
هان! بدانيد كه آنان امانتداران خداوند در ميان آفريدگان و حاكمان او در زمين اويند.
هشدار كه من وظيفه ی خود را ادا كردم. هشدار كه من آن چه بر عهده ام بود ابلاغ كردم و به گوشتان رساندم و روشن نمودم. بدانيد كه اين سخن خدا بود و من از سوي او سخن گفتم. هشدار كه هرگز به جز اين برادرم كسي نبايد اميرالمؤمنين خوانده شود. هشدار كه پس از من امارت مؤمنان بري كسي جز او روا نباشد.

ثم قال: «ايهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلي بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالوا: الله و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلي مَوْلاهُ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.

سپس فرمود: مردمان! كيست سزاوارتر از شما به شما؟ گفتند خداوند و پيامبر او! سپس فرمود آگاه باشيد! آن كه من سرپرست اويم، پس اين علی سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را كه سرپرستي او را بپذيرد و دشمن بدار هر آن كه او را دشمن دارد و ياری كن يار او را؛ و تنها گذار آن را كه او را تنها بگذارد.

 

 

 

 

بخش چهارم: بلند كردن اميرالمومنين عليه السلام بدست رسول خداصلی الله علیه و آله

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي أخي وَ وَصيي وَ واعي عِلْمي، وَ خَليفَتي في اُمَّتي عَلي مَنْ آمَنَ بي وَعَلي تَفْسيرِ كِتابِ الله عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعي إِلَيْهِ وَالْعامِلُ بِمايَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالي عَلي طاعَتِهِ وَالنّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ الله وَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ وَالْإمامُ الْهادي مِنَ الله، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ بِأَمْرِالله. يَقُولُ الله: (مايُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي).
بِأَمْرِكَ يارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلي مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

هان مردمان! اين علی است برادر و وصی و نگاهبان دانش من. و هموست جانشين من در ميان امّت و بر گروندگان به من و بر تفسير كتاب خدا كه مردمان را به سوي او بخواند و به آن چه موجب خشنودي اوست عمل كند و با دشمنانش ستيز نمايد. او پشتيبان فرمانبرداری خداوند و بازدارنده از نافرمانی او باشد. همانا اوست جانشين رسول الله و فرمانروای ايمانيان و پيشوای هدايتگر از سوی خدا و كسی كه به فرمان خدا با پيمان شكنان، رويگردانان از راستی و درستی و به دررفتگان از دين پيكار كند. خداوند فرمايد: «فرمان من دگرگون نخواهدشد.»
پروردگارا! اكنون به فرمان تو چنين مي گويم: خداوندا! دوستداران او را دوست دار. و دشمنان او را دشمن دار. پشتيبانان او را پشتيبانی كن. يارانش را ياری نما. خودداری كنندگان از ياری اش را به خود رها كن. ناباورانش را از مهرت بران و بر آنان خشم خود را فرود آور.

اللهمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ الْآيَةَ في عَلِي وَلِيِّكَ عِنْدَتَبْيينِ ذالِكَ وَنَصْبِكَ إِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً)، (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَالْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ). اللهمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنِّي قَدْ بَلَّغْتُ.

معبودا! تو خود در هنگام برپاداشتن او و بيان ولايتش نازل فرمودي كه: «امروز آيين شما را به كمال، و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم، و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.» «و آن كه به جز اسلام ديني را بجويد، از او پذيرفته نبوده، در جهان ديگر در شمار زيانكاران خواهد بود.» خداوندا، تو را گواه مي گيرم كه پيام تو را به مردمان رساندم.

 

 

 

بخش پنجم: تاكيد بر توجه امت به مسئله امامت

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ الله عَزَّوَجَلَّ دينَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَي الله عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) وَ فِي النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ يُنْظَرونَ).

هان مردمان! خداوند عزّوجلّ دين را با امامت علي تكميل فرمود. اينك آنان كه از او و جانشينانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپايي رستاخيز و عرضه ي بر خدا - پيروي نكنند، در دو جهان كرده هايشان بيهوده بوده در آتش دوزخ ابدي خواهند بود، به گونه ي كه نه از عذابشان كاسته و نه برايشان فرصتي خواهد بود.

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي، أَنْصَرُكُمْ لي وَأَحَقُّكُمْ بي وَأَقْرَبُكُمْ إِلَي وَأَعَزُّكُمْ عَلَي، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِيانِ. وَ مانَزَلَتْ آيَةُ رِضاً (في الْقُرْآنِ) إِلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذينَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِي الْقُرْآنِ إِلاّ فيهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ في (هَلْ أَتي عَلَي الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها في سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَيْرَهُ.

هان مردمان! اين علي ياورترين، سزاوارترين و نزديك ترين و عزيزترين شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنوديم. آيه رضايتي در قرآن نيست مگر اين كه درباره ي اوست. و خدا هرگاه ايمان آوردگان را خطابي نموده به او آغاز كرده [و او اولين شخص مورد نظر خدي متعال بوده است ] . و آيه ي ستايشي نازل نگشته مگر درباره ي او. و خداوند در سوره ي «هل أتي علي الإنسان» گواهي بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بري او، و آن را در حق غير او نازل نكرده و به آن جز او را نستوده است.

مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ الله وَالُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ الله، وَ هُوَالتَّقِي النَّقِي الْهادِي الْمَهْدِي. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبي وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِي (وَبَنُوهُ خَيْرُالْأَوْصِياءِ).
مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلِّ نَبِي مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ (أَميرِالْمُؤْمِنينَ) عَلِي.
مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْليسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُكُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَي الْأَرضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُالله عَزَّوَجَلَّ، وَكَيْفَ بِكُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْداءُالله،
أَلا وَ إِنَّهُ لايُبْغِضُ عَلِيّاً إِلاّشَقِي، وَ لايُوالي عَلِيّاً إِلاَّ تَقِي، وَ لايُؤْمِنُ بِهِ إِلاّ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ.

هان مردمان! او ياور دين خدا و دفاع كننده ي از رسول اوست. او پرهيزكار پاكيزه و رهنمي ارشاد شده [به دست خود خدا] است. پيامبرتان برترين پيامبر، وصي او برترين وصي و فرزندان او برترين اوصيايند.
هان مردمان! فرزندان هرپيامبر از نسل اويند و فرزندان من از صلب و نسل اميرالمؤمنين علي است.
هان مردمان! به راستي كه شيطانِ اغواگر، آدم را با رشك از بهشت رانده مبادا شما به علي رشك ورزيد كه كرده هايتان نابود و گام هايتان لغزان خواهدشد. آدم به خاطر يك اشتباه به زمين هبوط كرد و حال آن كه برگزيده ي خدي عزّوجلّ بود. پس چگونه خواهيد بود شما و حال آن كه شما شماييد و دشمنان خدا نيز از ميان شمايند.
آگاه باشيد! كه با علي نمي ستيزد مگر بي سعادت. و سرپرستي او را نمي پذيرد مگر رستگار پرهيزگار. و به او نمي گرود مگر ايمان دار بي آلايش.

 

 

 

وَ في عَلِي - وَالله - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْر: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي خُسْرٍ) (إِلاّ عَليّاً الّذي آمَنَ وَ رَضِي بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ).
مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ الله وَبَلَّغْتُكُمْ رِسالَتي وَ ما عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبينُ.
مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوالله حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).

و سوگند به خدا كه سوره ي والعصر درباره ي اوست: «به نام خداوند همه مهر مهر ورز. قسم به زمان كه انسان در زيان است.» مگر علي كه ايمان آورده و به درستي و شكيبايي آراسته است.
هان مردمان! خدا را گواه گرفتم و پيام او را به شما رسانيدم. و بر فرستاده وظيفه ي جز بيان و ابلاغ روشن نباشد!
هان مردمان! تقوا پيشه كنيد همان گونه كه بايسته است. و نميريد جز با شرفِ اسلام.

بخش ششم: اشاره به كارشكني هاي منافقين

 مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلي أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (بالله ما عَني بِهذِهِ الْآيَةِ إِلاَّ قَوْماً مِنْ أَصْحابي أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلي مايَجِدُ لِعَلِي في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ).
مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِي ثُمَّ في عَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ، ثُمَّ فِي النَّسْلِ مِنْهُ إِلَي الْقائِمِ الْمَهْدِي الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ الله وَ بِكُلِّ حَقّ هُوَ لَنا، لاَِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَي الْمُقَصِّرينَ وَالْمعُانِدينَ وَالُْمخالِفينَ وَالْخائِنينَ وَالْآثِمينَ وَالّظَالِمينَ وَالْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.

هان مردمان! «به خدا و رسول و نور همراهش ايمان آوريد پيش از آن كه چهره ها را تباه و باژگونه كنيم يا چونان اصحاب روز شنبه [يهودياني كه بر خدا نيرنگ آوردند] رانده شويد.«به خدا سوگند كه مقصود خداوند از اين آيه گروهي از صحابه اند كه آنان را با نام و نَسَب مي شناسم ليكن به پرده پوشي كارشان مأمورم. آنك هر كس پايه كار خويش را مهر و يا خشم علي در دل قرار دهد [و بداند كه ارزش عمل او وابسته به آن است.] .
مردمان! نور از سوي خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان علي بن ابي طالب، آن گاه در نسل او تا قائم مهدي - كه حق خدا و ما را مي ستاند - جي گرفته. چرا كه خداوند عزّوجل ما را بر كوتاهي كنندگان، ستيزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنهكاران و ستمكاران و غاصبان از تمامي جهانيان دليل و راهنما و حجت آورده است.

مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أَنّي رَسُولُ الله قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِي الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ؟ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْهان يَضُرَّالله شَيْئاً وَسَيَجْزِي الله الشّاكِرينَ (الصّابِرينَ). أَلاوَإِنَّ عَلِيّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ.
مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَي بِإِسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَي الله فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِا الْمِرْصادِ.

هان مردمان! هشدارتان مي دهم: همانا من رسول خدايم. پيش از من نيز رسولاني آمده و سپري گشته اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم، به جاهليت عقب گرد مي كنيد؟ آن كه به قهقرا برگردد، هرگز خدا را زياني نخواهد رسانيد و خداوند سپاسگزاران شكيباگر را پاداش خواهد داد. بدانيد كه علي و پس از او فرزندان من از نسل او، داري كمال شكيبايي و سپاسگزاري اند.
هان مردمان! اسلامتان را بر من منت نگذاريد؛ كه اعمال شما را بيهوده و تباه خواهد كرد و خداوند بر شما خشم خواهد گرفت و سپس شما را به شعله ي از آتش و مس گداخته گرفتار خواهد نمود. همانا پروردگار شما در كمين گاه است.

 

 

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدي أَئمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَي النّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله وَأَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْياعَهُمْ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَي الْمُتَكَبِّرِينَ. أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ في صَحيفَتِهِ!!
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّي أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (في عَقِبي إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْليغِهِهان حُجَّةً عَلي كُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلي كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ. وَسَيَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدي مُلْكاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ الله الْغاصِبينَ الْمُغْتَصبينَ)، وَعِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ يَفْرَغُ) وَيُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.

مردمان! به زودي پس از من پيشواياني خواهند بود كه شما را به سوي آتش مي خوانند و در روز رستاخيز تنها وبدون ياور خواهند ماند.
هان مردمان! خداوند و من از آنان بيزاريم.
هان مردمان! آنان و ياران و پيروانشان در بدترين جي جهنم، جايگاه متكبّران خواهند بود. بدانيد آنان اصحاب صحيفه اند. اكنون هر كس در صحيفه ي خود نظر كند.
هان مردمان! اينك جانشيني خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جي مي گذارم در نسل خود تا برپايي روز رستاخيز. و حال، مأموريت تبليغي خود را انجام مي دهم تا برهان بر هر شاهد و غايب و بر آنان كه زاده شده يا نشده اند و بر تمامي مردمان باشد. پس بايسته است اين سخن را حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا برپايي رستاخيز برسانند.
آگاه باشيد! به زودي پس از من امامت را با پادشاهي جابه جا نموده. آن را غصب كرده و به تصرف خويش درآورند.
هان! نفرين و خشم خدا بر غاصبان و چپاول گران! و البته در آن هنگام خداوند آتش عذاب - شعله هي آتش و مس گداخته - بر سر شما جن و انس خواهد ريخت. آن جاست كه ديگر ياري نخواهيد شد.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلي ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّي يَميزَالْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ الله لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ وَالله مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِي وَالله مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.
مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أَكْثَرُالْأَوَّلينَ، وَالله لَقَدْ أَهْلَكَ الْأَوَّلينَ، وَهُوَ مُهْلِكُ الْآخِرينَ.

هان مردمان! هر آينه خداوند عزوجل شما را به حالتان رها نخواهد كرد تا ناپاك را ازپاك جدا كند. و خداوند نمي خواهد شما را بر غيب آگاه گرداند.(1)
هان مردمان! هيچ سرزميني نيست مگر اين كه خداوند به خاطر تكذيب اهل آن [حق را] ، آنان را پيش از روز رستاخيز نابود خواهد فرمود و به امام مهدي خواهد سپرد. و هر آينه خداوند وعده ي خود را انجام خواهد داد.
هان مردمان! پيش از شما، شمار فزوني از گذشتگان گمراه شدند و خداوند آنان را نابود كرد. و همو نابودكننده ي آيندگان است.
1) اشاره به آيه ى 179 / آل عمران است.

 

 

 

 

 

قالَ الله تَعالي: (أَلَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرينَ، كذالِكَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ).
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله قَدْ أَمَرَني وَنَهاني، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِيّاً وَنَهَيْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُي لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرشُدُوا، (وَصيرُوا إِلي مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.

او خود در كتابش آورده: «آيا پيشينيان را تباه نكرديم و به دنبال آنان آيندگان را گرفتار نساختيم؟ با مجرمان اين چنين كنيم. وي بر ناباوران!»
هان مردمان! همانا خداوند امر و نهي خود را به من فرموده و من نيز به دستور او دانش آن را نزد علي نهادم. پس فرمان او را بشنويد و گردن نهيد و پيرويش نماييد و از آنچه بازتان دارد خودداري كنيد تا راه يابيد. به سوي هدف او حركت كنيد. راه هي گونه گون شما را از راه او بازندارد! 

بخش هفتم: پيروان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان 

 مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقيمُ الَّذي أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِي مِنْ بَعْدي. ثُمَّ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدي)، يَهْدونَ إِلَي الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلونَ.
ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمينَ...» إِلي آخِرِها،

هان مردمان! صراط مستقيم خداوند منم كه شما را به پيروي آن امر فرموده. و پس از من علي است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پيشوايان راه راستند كه به درستي و راستي راهنمايند و به آن حكم و دعوت كنند.
سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله قرائت فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمدللّه ربّ العالمين الرّحمن الرّحيم» - تا آخر سوره.

 

 

 

وَقالَ: فِي نَزَلَتْ وَفيهِمْ (وَالله) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِيَّاهُمْ خَصَّتْ، أُولئكَ أَوْلِياءُالله الَّذينَ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغالِبُونَ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُالْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّياطينِ يوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً. أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ الله في كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً يُؤمِنُونَ بِالله وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّالله وَ رَسُولَهُ وَلَوْكانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشيرَتَهُمْ، أُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الْإيمانَ) إِلي آخِرالآيَةِ.

هان! به خدا سوگند اين سوره درباره ي من نازل شده و شامل امامان مي باشد و به آنان اختصاص دارد. آنان اوليي خدايند كه ترس و اندوهي برايشان نيست، آگاه باشيد: البته حزب خدا چيره و غالب خواهد بود. هشدار كه: ستيزندگان با امامان، گمراه و همكاران شياطين اند. بري گمراهي مردمان، سخنان بيهوده و پوچ را به يكديگر مي رسانند. بدانيد كه خداوند از دوستان امامان در كتاب خود چنين ياد كرده: «[ي پيامبر ما] نمي يابي ايمانيان به خدا و روز بازپسين، كه ستيزه گران خدا و رسول را دوست ندارند، گرچه آنان پدران، برادران و خويشانشان باشند. آنان [كه چنين اند] خداوند ايمان را در دل هايشان نبشته است.» - تا آخر آيه.

أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ).
(أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَرْتابوا).
أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدينَ.
أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَونَ سَعيراً.
أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقاً وَ هِي تَفورُ وَ يَرَوْنَ لَهازَفيراً.
أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله فيهِمْ: (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها) الآية.
أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (كُلَّما أُلْقِي فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ يَأتِكُمْ نَذيرٌ، قالوا بَلي قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ الله مِنْ شَيءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ) إِلي قَوله: (أَلافَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعيرِ). أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ.

هان! دوستداران امامان ايمانيان اند كه قرآن چنان توصيف فرموده: «آنان كه ايمان آورده و باور خود را به شرك نيالوده اند، در امان و در راه راست هستند.»
هشدار! ياران پيشوايان كساني هستند كه به باور رسيده و از ترديد و انكار دور خواهند بود.
هشدار! اوليي امامان آنانند كه با آرامش و سلام به بهشت درخواهند شد و فرشتگان با سلام آنان را پذيرفته، خواهند گفت: «درود بر شما كه پاك شده ايد. اينك داخل شويد كه در بهشت، جاودانه خواهيد بود.»
هان! بهشت پاداش اوليي آنان است و در آن بي حساب روزي داده خواهند شد.
هان! دشمنان آنان آن كساني اند كه در آتش درآيند. و همانا ناله ي افروزش جهنم
را مي شنوند در حالي كه شعله هي آتش زبانه مي كشد و زفير (صدي بازدم) جهنم را نيز درمي يابند.
هان! خداوند درباره ي ستيزگران با آنان فرموده: «هرگاه امتي داخل جهنم شود همتي خود را نفرين كند.»
هشدار! كه دشمنان امامان همانانند كه خداوند درباره ي آنان فرموده: «هر گروهي از آنان داخل جهنم شود نگاهبانان مي پرسند: مگر برايتان ترساننده ي نيامد؟! مي گويند: چرا ترساننده آمد ليكن تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند وحي نفرستاده و شما نيستيد مگر در گمراهي بزرگ!» تا آن جا كه فرمايد: «هان! نابود باد دوزخيان!»
هان! ياران امامان در نهان، از پروردگار خويش ترسانند، آمرزش و پاداش بزرگ بري آنان خواهد بود.
هان مردمان! چه بسيارراه است ميان آتش و پاداش بزرگ!

 

 

 

مَعاشِرَالنَاسِ، شَتّانَ مابَيْنَ السَّعيرِ وَالْأَجْرِ الْكَبيرِ.
(مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ الله وَلَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا (كُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ الله وَ أَحَبَّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّي (أَنَا) النَّذيرُ و عَلِي الْبَشيرُ.
(مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّي مُنْذِرٌ وَ عَلِي هادٍ.
مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّي نَبي وَ عَلِي وَصِيّي.
(مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّي رَسولٌ وَ عَلِي الْإِمامُ وَالْوَصِي مِنْ بَعْدي، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّي والِدُهُمْ وَهُمْ يَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ).

هان مردمان! خداوند ستيزه جويان ما را ناستوده و نفرين فرموده و دوستان ما را ستوده و دوست دارد.
هان مردمان! بدانيد كه همانا من انذارگرم و علي مژده دهنده.
هان! كه من بيم دهنده ام و علي راهنما.
هان مردمان! بدانيد كه من پيامبرم و علي وصي من است.
هان مردمان! بدانيد كه همانا من فرستاده و علي امام و وصي پس از من است. و امامان پس از او فرزندان اويند.
آگاه باشيد! من والد آنانم ولي ايشان از نسل علي خواهند بود.

 

 

 

بخش هشتم: حضرت مهدي عجل الله فرجه الشریف  

أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِي.
أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَي الدِّينِ.
أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ.
أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها.
أَلا إِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَهاديها.
أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لاَِوْلِياءِالله.
أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ الله.
أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ.
أَلا إِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ.
أَلا إِنَّهُ خِيَرَةُالله وَ مُخْتارُهُ.
أَلا إِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.
أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لاَِمْرِ آياتِهِ.
أَلا إِنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ.
أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَيْهِ.
أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَيْنَ يَدَيْهِ.
أَلا إِنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ.
أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَيْهِ.
أَلاوَإِنَّهُ وَلِي الله في أَرْضِهِ، وَحَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَأَمينُهُ في سِرِّهِ وَ علانِيَتِهِ.

 

 

 

 

آگاه باشيد! همانا آخرين امام، قائم مهدي از ماست. هان! او بر تمامي اديان چيره خواهد بود.
هشدار! كه اوست انتقام گيرنده از ستمكاران.
هشدار! كه اوست فاتح دژها و منهدم كننده ي آنها.
هشدار! كه اوست چيره بر تمامي قبايل مشركان و راهنمي آنان.
هشدار! كه او خونخواه تمام اوليي خداست.
 آگاه باشيد! اوست ياور دين خدا.
هشدار! كه از دريايي ژرف پيمانه هايي افزون گيرد.
هشدار! كه او به هر ارزشمندي به اندازه ي ارزش او، و به هر نادان و بي ارزشي به اندازه ي ناداني اش نيكي كند.
هشدار! كه او نيكو و برگزيده ي خداوند است.
هشدار! كه او وارث دانش ها و حاكم بر ادراك هاست.
هان! بدانيد كه او از سوي پروردگارش سخن مي گويد و آيات و نشانه هي او را برپا كند. بدانيد همانا اوست باليده و استوار.
بيدار باشيد! هموست كه [اختيار امور جهانيان و آيين آنان ] به او واگذار شده است.
آگاه باشيد! كه تمامي گذشتگان ظهور او را پيشگويي كرده اند.
آگاه باشيد! كه اوست حجّت پايدار و پس از او حجّتي نخواهد بود.(2) درستي و راستي و نور و روشنايي تنها نزد اوست.
هان! كسي بر او پيروز نخواهد شد و ستيزنده ي او ياري نخواهد گشت.
آگاه باشيد كه او ولي خدا در زمين، داور او در ميان مردم و امانتدار امور آشكار و نهان است.
2) اين تعبير به عنوان حجّت و امامت است و نظرى به رجعت ديگر امامان ندارد زيرا آنان حجّت هاى پيشين اند كه دوباره رجعت خواهند نمود.

 

 

 

بخش نهم: مطرح كردن بيعت

  مَعاشِرَالنّاسِ، إِنّي قَدْبَيَّنْتُ لَكُمْ وَأَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِي يُفْهِمُكُمْ بَعْدي. أَلاوَإِنِّي عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتي أَدْعُوكُمْ إِلي مُصافَقَتي عَلي بَيْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدي. أَلاوَإِنَّي قَدْ بايَعْتُ الله وَ عَلِي قَدْ بايَعَني. وَأَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ. (إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ الله، يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).

 هان مردمان! من پيام خدا را برايتان آشكار كرده تفهيم نمودم. و اين علي است كه پس از من شما را آگاه مي كند. اينك شما را مي خوانم كه پس از پايان خطبه با من و سپس با علي دست دهيد تا با او بيعت كرده به امامت او اقرار نماييد. آگاه باشيد من با خداوند و علي با من پيمان بسته و من اكنون از سوي خدي عزّوجل بري امامت او پيمان مي گيرم. «[ي پيامبر ]آنان كه با تو بيعت كنند هر آينه با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بالي دستان آنان است. و هر كس بيعت شكند، بر زيان خود شكسته، و آن كس كه بر پيمان خداوند استوار و باوفا باشد، خداوند به او پاداش بزرگي خواهد داد.

 

 

 

بخش دهم: حلال و حرام، واجبات و محرمات

 مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائرِالله، (فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما) الآيَة.
مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَيْتَ، فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَيْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتَرُوا وَ افْتَقَرُوا.
مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَالله لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلي وَقْتِهِ ذالِكَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.
مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَالله لايُضيعُ أَجْرَالُْمحْسِنينَ.
مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلاعٍ.
مَعاشِرَالنّاسِ، أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أَمَرَكُمُ الله عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِيتُمْ فَعَلِي وَلِيُّكُمْ وَمُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ الله عَزَّوَجَلَّ لَكُمْ بَعْدي أَمينَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتي يُخْبِرونَكُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَيُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.

 هان مردمان! همانا حج و عمره از شعائر و آداب و رسوم خدايي است. پس زائران خانه ي خدا و عمره كنندگان بر صفا و مروه بسيار طواف كنند.
هان مردمان! در خانه ي خدا حج گزاريد؛ كه هيچ خانداني داخل آن نشد مگر بي نياز شد و مژده گرفت، و كسي از آن روي برنگردانيد مگر بي بهره و نيازمند گرديد.
هان مردمان! مؤمني در موقف (عرفات، مشعر، منا) نمانَد مگر اين كه خدا گناهان گذشته ي او را بيامرزد و بايسته است كه پس از پايان اعمال حج [با پرونده ي پاك ] كار خود را از سر گيرد.
هان مردمان! حاجيان دستگيري شده اند و هزينه هي سفرشان جبران مي شود و جايگزين آن به آنان خواهد رسيد. و البته خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نخواهد كرد.
هان مردمان! خانه ي خدا را با دين كامل و دانش ژرفي آن ديدار كنيد و از زيارتگاهها جز با توبه و بازايستادن [از گناهان ] برنگرديد.
هان مردمان! نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد همان سان كه خداوند عزّوجل امر فرموده. پس اگر زمان بر شما دراز شد و كوتاهي كرديد يا از ياد برديد، علي صاحب اختيار و تبيين كننده ي بر شماست. خداوند عزّوجل او راپس از من امانتدار خويش در ميان آفريدگانش نهاده. همانا او از من و من از اويم. و او و فرزندان من از جانشينان او، پرسش هي شما راپاسخ دهند و آن چه را نمي دانيد به شما مي آموزند.

 

 

 

أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَكْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِيَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَي عَنِ الْحَرامِ في مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَالصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ في عَلِي أميرِالْمُؤْمِنينَ وَالأَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنِّي وَمِنْهُ إمامَةٌ فيهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدي إِلي يَوْمٍ يَلْقَي الله الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي.
مَعاشِرَالنّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَكُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنِّي لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْكُرُوا ذالِكَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَيِّرُوهُ. أَلا وَ إِنِّي اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.

هان! روا و ناروا بيش از آن است كه من شمارش كنم و بشناسانم و در اين جا يكباره به روا فرمان دهم و از ناروا بازدارم. از اين روي مأمورم از شما بيعت بگيرم كه دست در دست من نهيد در مورد پذيرش آن چه از سوي خداوند آورده ام دربارۀ علي اميرالمؤمنين و اوصياي پس از او كه آنان از من و اويند. و اين امامت به وراثت پايدار است و فرجام امامان، مهدي است و استواري امامت تا روزي است كه او با خداوند قدر و قضا ديدار كند.
هان مردمان! شما را به هرگونه روا و ناروا راهنمايي كردم و از آن هرگز برنمي گردم. بدانيد و آگاه باشيد! آن ها را ياد كنيد و نگه داريد و يكديگر را به آن توصيه نماييد و در آن [احكام خدا ]دگرگوني راه ندهيد. هشدار كه دوباره مي گويم: بيدار باشيد! نماز را به پا داريد. و زكات بپردازيد. و امر به معروف كنيد و از منكر بازداريد.

أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلي قَوْلي وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّي وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّي. وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْي عَنْ مُنْكَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ.
مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّي وَمِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ الله في كِتابِهِ: (وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما».
مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوي، التَّقْوي، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيءٌ عَظيمٌ). اُذْكُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازينَ وَالُْمحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَي رَبِّ الْعالَمينَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِي الجِنانِ نَصيبٌ.

و بدانيد كه ريشه ي امر به معروف اين است كه به گفته ي من [درباره ي امامت ] برسيد و سخن مرا به ديگران برسانيد و غايبان را به پذيرش فرمان من توصيه كنيد و آنان را از ناسازگاري سخنان من بازداريد؛ همانا سخن من فرمان خدا و من است و هيچ امر به معروف و نهي از منكري جز با امام معصوم تحقق و كمال نمي يابد.
هان مردمان! قرآن بر شما روشن مي كند كه امامان پس از علي فرزندان اويند و من به شما شناساندم كه آنان از او و از من اند. چرا كه خداوند در كتاب خود مي گويد: «امامت را فرماني پايدار در نسل او قرار داد...» و من نيز گفته ام كه: «مادام كه به قرآن و امامان تمسك كنيد، گمراه نخواهيد شد.»
هان مردمان! تقوا را، تقوا را رعايت كرده از سختي رستخيز بهراسيد همان گونه كه خداوند عزّوجل فرمود: «البته زمين لرزه ي روز رستاخيز حادثه ي بزرگ است...»
مرگ، قيامت، و حساب و ميزان و محاسبه ي در برابر پروردگار جهانيان و پاداش كيفر را ياد كنيد. آن كه نيكي آورد، پاداش گيرد. و آن كه بدي كرد، بهره ي از بهشت نخواهد برد.

 

 

 

بخش یازدهم: بيعت گرفتن رسمى

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُوني بِكَفٍّ واحِدٍ في وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِي الله عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِي أَميرِالْمُؤْمنينَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّي وَ مِنْهُ، عَلي ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ في أَمْرِ إِمامِنا عَلِي أَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلي ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَيْدينا. علي ذالِكَ نَحْيي وَ عَلَيْهِ نَموتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَيِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْميثاقَ.

هان مردمان! شما بيش از آنيد كه در يك زمان با يك دست من بيعت نماييد. از اين روي خداوند عزّوجل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم و پيمان ولايت علي اميرالمؤمنين را محكم كنم و نيز بر امامان پس از او كه از نسل من و اويند؛ همان گونه كه اعلام كردم كه ذرّيّه من از نسل اوست.
پس همگان بگوييد:
«البتّه كه سخنان تو را شنيده پيروي مي كنيم و از آن ها خشنوديم و بر آن گردن گذار و بر آن چه از سوي پروردگارمان در امامت اماممان علي اميرالمؤمنين و امامان ديگر - از صلب او - به ما ابلاغ كردي، با تو پيمان مي بنديم با دل و جان و زبان و دست هايمان. با اين پيمان زنده ايم و با آن خواهيم مرد و با آن اعتقاد برانگيخته مي شويم. و هرگز آن را دگرگون نكرده شكّ و انكار نخواهيم داشت و از عهد و پيمان خود برنمي گرديم.

وَعَظْتَنا بِوَعْظِ الله في عَلِي أَميرِالْمؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ الله بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا، مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَيْدينا. مَنْ أَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغي بِذالِكَ بَدَلاً وَلايَرَي الله مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذالِكَ عَنْكَ الّداني والقاصي مِنْ اَوْلادِنا واَهالينا، وَ نُشْهِدُالله بِذالِكَ وَ كَفي بِالله شَهيداً وَأَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ».
مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ الله يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدي فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها)، وَمَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ الله، (يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ).
مَعاشِرَالنّاسِ، فَبايِعُوا الله وَ بايِعُوني وَبايِعُوا عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) كَلِمَةً باقِيَةً.

[ي رسول خدا] ما را به فرمان خدا پند دادي درباره ي علي اميرالمؤمنين و امامان از نسل خود و او، كه حسن و حسين و آنان كه خداوند پس از آنان برپا كرده است. پس عهد و پيمان از ما گرفته شد از دل و جان و زبان و روح و دستانمان. هر كس توانست با دست وگرنه با زبان پيمان بست. و هرگز پيمانمان را دگرگون نخواهيم كرد و خداوند از ما شكست عهد نبيند. و نيز فرمان تو را به نزديك و دور از فرزندان و خويشان خود خواهيم رسانيد و خداوند را بر آن گواه خواهيم گرفت. و هر آينه خداوند بر گواهي كافي است و تو نيز بر ما گواه باش.»
هان مردمان! چه مي گوييد؟ همانا خداوند هر صدايي را مي شنود و آن را كه از دل ها مي گذرد مي داند. «هر آن كس هدايت پذيرفت، به خير خويش پذيرفته. و آن كه گمراه شد، به زيان خود رفته.» و هر كس بيعت كند، هر آينه با خداوند پيمان بسته؛ كه «دست خدا بالي دستان آن هاست.»
هان مردمان! اینك با خداوند بيعت كنيد و با من پيمان بنديد و با علي اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان پس از آنان از نسل آنان كه نشانه ي پايدارند در دنيا و آخرت.

 

 

 

يُهْلِكُ الله مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَ في، (وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).
مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذي قُلْتُ لَكُمْ وَسَلِّمُوا عَلي عَلي بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ)، وَ قُولوا: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِي لَوْلا أَنْ هَدانَا الله) الآية.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلي بْنِ أَبي طالِبٍ عِنْدَالله عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِي الْقُرْآنِ - أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِيَها في مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.
مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ يُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذينَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظيماً.

خداوند مكّاران را تباه مي كند و به باوفايان مهر مي ورزد. «هر كه پيمان شكند»
جز اين نيست كه به زيان خود گام برداشته، و هر كه بر عهدي كه با خدا بسته پابرجا ماند، به زودي خدا او را پاداش بزرگي خواهد داد.»
هان مردمان! آن چه بر شما برگفتم بگوييد و به علي با لقب اميرالمؤمنين سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و فرمان مي بريم پروردگارا، آمرزشت خواهيم و بازگشت به سوي تو است.» و نيز بگوييد: «تمام سپاس و ستايش خدايي راست كه ما را به اين راهنمايي فرمود وگرنه راه نمي يافتيم» - تا آخر آيه.
هان مردمان! هر آينه برتري هي علي بن ابي طالب نزد خداوند عزّوجل - كه در قرآن نازل فرموده - بيش از آن است كه من يكباره برشمارم. پس هر كس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت او را تصديق و تأييد كنيد.
هان مردمان! آن كس كه از خدا و رسولش و علي و اماماني كه نام بردم پيروي كند، به رستگاري بزرگي دست يافته است.

مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلي مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ أُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ في جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَي الله بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَلَنْ يَضُرَّالله شَيْئاً.
اللهمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ (بِما أَدَّيْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَي (الْجاحِدينَ) الْكافِرينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.

هان مردمان! سبقت جويان به بيعت و پيمان و سرپرستي او و سلام بر او با لقب اميرالمؤمنين، رستگارانند و در بهشت هي پربهره خواهند بود.
هان مردمان! آن چه خدا را خشنود كند بگوييد. پس اگر شما و تمامي زمينيان كفران ورزند، خدا را زياني نخواهد رسانيد.
پروردگارا، آنان را كه به آن چه ادا كردم و فرمان دادم ايمان آوردند، بيامرز. و بر منكران كافر خشم گير! و الحمدللّه ربّ العالمين.

 

 

 

 



مولا علی

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(1)

 


محبوب خدا شدن
امام صادق عليه السلام در نامه معروف شان خطاب به اصحاب خود، فرموده اند: «ومن سَّره أن يَعلَم أن اللَّه يُحِبُه فَليَعمَل بِطاعةِ اللَّه ولْيَتبِعنا، اَلَم يَسمَعْ قَولَ اللَّهِ - عَزَّوجَلَّ -لنبيّه صلى الله عليه وآله وسلم: قُل أن كُنتُم تُحبون اللَّه فاتبعوني يحببكم اللَّه وَيغفِر لَكُم ذُنُوبكم ... ؛(2) (3) هر كه دوست دارد بداند (اطمينان داشته باشد) خدا به او محبت دارد، بايد فرمانبردار حضرتش و پيرو ما باشد. مگر نشنيده ايد كه خدا به رسول خود فرمود: بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان تان را بر شما ببخشايد».
در صحبت هاى قبلى بخش هايى از اين نامه بيان شد و اينك به قسمت پايانى آن مى پردازيم. امام صادق عليه السلام در اين گفتار پربها دو راه را وسيله محبوب خدا شدن دانسته اند:
نخست: فرمانبرداى از خدا
اين قسمت، از طريق عمل به فرمان هاى خدا اعم از: احكام دينى، معاملات، عبادات و ديگر مسائل ضرورى و شناخت حلال و حرام كه در قرآن نيز آمده و بايد اطلاع كافى از آنها داشت تحقق مى يابد؛
دوم: پيروى از اهل بيت عليهم السلام
احكام قرآن زمانى به وسيله امامان معصوم عليهم السلام بازگو و حدود آن بيان مى شود و گاهى كسانى ديگر آن را تفسير كرده و احكام آن را استخراج مى كنند و در واقع دو مصدر براى گرفتن تفسير و احكام قرآن پيش رو داريم كه اگر در پى رسيدن به مقام محبوب خدا بودن باشيم، بايد بر اساس فرمان «وليتبعنا» از اهل بيت عليهم السلام پيروى و تبعيت كنيم. حال اگر كسى موفق به انجام اين دو كار شود، يعنى از خدا اطاعت و از اهل بيت عليهم السلام پيروى كند، بى ترديد بر اساس فرمايش گهربار و استشهاد حضرت به آيه كريمه كه بهترين استشهاد و استناد است، مورد محبت خدا قرار خواهد گرفت.
در اين جا لازم است به يك بحث لغوى اشاره شود. در كلام عرب گاه لفظ «إستماع» (گوش دادن) به كار مى رود و گاه «سَماع» (به گوش رسيدن). به عنوان مثال، اگر كسى در حال خواندن قرآن است و شخص با توجه به آن گوش مى دهد، اين را استماع مى گويند، اما زمانى كسى توجهش به جاى ديگر و به كار ديگرى مشغول است و در عين حال صداى قرآن هم به گوشش مى رسد كه به اين حالت سماع مى گويند. كه البته حكم سماع و استماع در برخى موارد با هم متفاوت است. مثلاً اگر كسى آيه سجده واجب را در حال استماع بشنود، بنابر اتفاق علما، سجده بر او واجب مى شود، ولى اگر سماع باشد، مسأله اختلافى است و برخى در اين صورت سجده را واجب نمى دانند. با توجه به اين نكته بايد دقت شود كه حضرت صادق عليه السلام در اين نامه «سماع» فرموده اند نه «استماع» و نگفته اند: «الم يستمع؛ آيا نمى شنوند» بلكه فرموده اند: «الم يسمع؛ آيا به گوشش نخورده است؟» اين سخن بدان معناست كه لازم نيست انسان به آن سخن دل سپرده، كاملاً توجه كرده باشد، بلكه همين اندازه كه به گوشش رسيده باشد، كافى است.
بنابراين فرموده، هر كس اين آيه به گوشش برسد، بايد از معصوم پيروى نمايد تا خدا او را دوست بدارد.
خلاصه آنچه از اين كلام شريف استفاده مى كنيم اين است كه:
هر كس بخواهد بداند كه خداوند او را دوست دارد يا نه، بايد دو نكته را در نظر بگيرد:
1 - تا چه اندازه فرمانبردار خدا مى باشد؟
2 - چه مقدار از اهل بيت عليهم السلام پيروى مى كند؟
پس از چنين سنجشى خواهد دريافت كه تا چه اندازه نزد خدا محبوبيت يافته است.

 

 



غدير، عيد با عظمت اسلامى
بنا به فرموده معصومين عليهم السلام و نصوص روايى اين عيد «أعظم الأعياد(4)؛ بزرگ ترين عيدها» خوانده شده است كه خوشبختانه امروز ميهمان اين عيد شكوهمند و باعظمت اسلامى هستيم.
به تعبيرى ديگر، غدير هم قرآن است و هم سنت و هم تاريخ.
از آن رو آن را قرآن مى خوانيم كه در هر تفسيرى بنگريد گزارش رويداد شكوهمند غدير را در آن خواهيد يافت و از آن رو سنت است كه در تمام متون روايى واقعه غدير قسمتى از گفتار، رفتار و كردار و تقرير رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم درباره واقعه غدير ديده مى شود. البته ظاهراً كتابى كه رويداد غدير را ذكر نكرده است صحيح بخارى است، اما پنج صحيح ديگر قصه غدير را به تفصيل نقل كرده اند.
غدير را نيز بايد تاريخ دانست، چرا كه در زندگى پيامبر اسلام رويداد تاريخى بسيار مهمى به شمار مى رود و هر متن تاريخى كه زندگى پيامبر اسلام را بررسى كرده باشد، فصلى را به غدير خم اختصاص داده است. در سرزمين هاى اسلامى كم وبيش مردم با رويداد غدير آشنا هستند، ولى اكثر افراد جهان حتى نام غدير را نشنيده و از جريان و رخدادهاى آن بى اطلاع مى باشند. به حكم وظيفه بايد آنان را در جريان ماجراى اين روز بزرگ قرار دهيم و درباره آن در تمام ابعاد دنيايى و آخرتى و مادى و معنوى بحث كنيم.
بزنطى يكى از ياران برجسته امامان معصوم است. در ميان هزاران صحابى اى كه معاصر امامان بوده اند، چهره هاى درخشانى چون بزنطى از بيست تن تجاوز نمى كند. منابع رجالى نام كامل او را «احمدبن محمدبن نصرالبزنطى» نقل كرده اند. وى از زبان امام رضاعليه السلام روايتى نقل نموده كه از بين روايات غدير بى ترديد كم نظيرتر است و اگر عمرى را در بين كتاب ها و مجامع روايى سپرى كنيم، روايتى همسنگ اين روايت نمى يابيم چنان كه گشتم و نيافتم و همين بى مانند بودن، ارزش و جايگاه ويژه اى به اين روايت مى دهد.
بزنطى مى گويد: حضرت رضا فرمودند: «لو عرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقته لصافحهم الملائكه في كل يوم عشر مرات(5)؛ چنانچه مردم ارزش اين روز را آن گونه كه هست، بدانند ملايك خدا روزى، ده بار با آنان مصافحه خواهند كرد».
در روايات و موضوع هاى ديگر هرگز چنين روايتى وجود ندارد كه در آن به مصافحه ملايك با بندگان خدا اشاره شده باشد كه اين تعبير در شأن و عظمت يوم اللَّه غدير بى نظير است.
مصافحه (دست دادن) يك احترام، تقدير و تشكر و اظهار علاقه است. از ديگر سو فرشتگان مانند آدميان نيستند كه بى مبنا و اساس با هر كس رفتارى مهرآميز داشته باشند، چرا كه ملاك هايى خدايى دارند. از اين رو هرگز نمى توانند نافرمانى خدا كنند. قرآن كريم در توصيف فرشتگان مى فرمايد: «لايعصون اللَّه ما أمرهم(6)؛ هرگز از فرمان خدا سرپيچى نمى كنند». آنان مقام عصمت دارند، البته عصمت آنان نه در مرتبه عصمت چهارده معصوم عليه السلام كه از آن فروتر است. تصور كنيد، در صورتى ملايك با ما مصافحه و ابراز محبت خواهند كرد كه به درجه بالاى شناخت دست يابيم. براى توجه بيشتر به آنچه در اين روايت بيان شده، بايد توجه كنيم كه اگر اظهار علاقه و تجليل ملايك از آدمى ماهى يك بار و حتى سالى يك بار باشد، باز ارزش والايى است. اگر سالى يك بار به ديدن دوستان و خويشاوندان برويم و در صورتى كه علاقه مندى مان بيشتر باشد ماهى يك بار و در مواردى كه علاقه فزون تر و نسبت نزديك تر باشد، هفته اى يك بار و گاهى با بعضى از آنان روزى يك بار ديدار و مصافحه مى كنيم، اما اگر كسى امين و رازدار ما باشد، ممكن است روزى ده بار به ديدار او رفته و نسبت به او ابراز محبت كنيم. حال ببينيم كه مصافحه ملايك خدا با ما آدميان آن هم روزى ده بار چه معنايى دارد و امام رضاعليه السلام از گفتن اين مطالب در پى بيان چه مسأله مهمى است؟
در رابطه با اين كه شناختن غدير عمل محسوب مى شود يا خير؟ بايد دانست كه عمل در مرتبه دوم است زيرا شناخت مقدمه عمل است و شناخت به تنهايى اين ارزش والا را دارد؛ چه آنان كه غدير را شناخته اند به آنچه در غدير دستور داده شده است عمل كنند يا خير. به عنوان مثال عموم مردم مرجع تقليد خود را - گر چه هيچ گونه نيازى به او نداشته باشند - احترام مى كنند، زيرا دانشمند است و دانش، احترام ديگران را بر مى انگيزد و در واقع احترامى كه به او گذاشته مى شود به دليل دانش و خردمندى اوست. بنابراين احترامى كه ملايك به غديرشناسان مى گذارند، به دليل شناخت آنهاست. همان طور كه بيان شد ظاهراً در هيچ كتابى و درباره هيچ موضوعى، نظير اين روايت را نداشته باشيم. البته در خصوص ارزش زيارت حضرت سيدالشهداعليه السلام روايتى نقل شده است كه ارواح انبيا با زايران حضرت سيدالشهداعليه السلام مصافحه مى كنند؛ اما اين روايت با روايت غدير تفاوت بسيار دارد و مصافحه ملايك آن هم هر روز ده بار، موردى است كاملاً استثنايى.
با توجه به فرموده اميرالمؤمنين عليه السلام كه: «انا لأمراء الكلام؛ پادشاهان سخنيم» و اين كه آن حضرت خود پايه گذار دستور زبان عربى است و همه امامان معصوم عليهم السلام با نكته سنجى و دقت كامل، كلمه ها و جمله ها را برمى گزينند، اين سخن امام رضاعليه السلام تأمل و دقت مى طلبد. لذا در اين جا حضرت رضاعليه السلام نفرمودند: «إن عرف الناس» يا «إذا عرف الناس»، بلكه فرموده اند: «لو عرف الناس» و همان طور كه از قواعد دستور عربى معلوم است «لو» حرف امتناع است و براى كارهاى نشدنى به كار مى رود و متعلَق لو «بحقيقته» مى باشد، يعنى آنچه شناختنش تقريباً نشدنى است كه در اين جا منظور شناخت ارزش غدير، آن چنان كه هست و در حقيقت امر وجود دارد مى باشد، نه شناخت به اندازه سعه وجودى و درك و بينش افراد.
به تعبيرى ديگر نه به آن گونه كه هر كسى به اندازه ظرف خود از دريا آب بردارد، بلكه به بزرگى خود دريا از آن بهره گيرد. لذا ارزش و منزلت غدير بسيار بالاتر از درك محدود ماست و به تعبير واضح تر، فرضاً اگر كسى يوم اللَّه، غدير را آن گونه كه در واقع ارزش دارد، بشناسد، آن گاه است كه ملايك روزى ده بار با او مصافحه مى كنند. براى روشن شدن عظمت پاداش اين شناخت محاسبه كنيم. از باب مثال اگر كسى 83 سال عمر كند و فرضاً در بيست سالگى به اين شناخت برسد، طى 63 سال كه اين شناخت را داشته، 955/22 روز و بدين ترتيب ملايك 950/229 بار با او مصافحه مى كنند و اين نشانه بزرگى و والايى اين شناخت بوده كه البته منزلتى ارجمند است.

 

 



پيامدهاى غصب خلافت
حال اين روايت و روايات متعدد ديگر در ارزش غدير را جمع كنيد و توجه كنيد كه اگر دستورات پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم زيرپا گذاشته نمى شد و ارزش و اهداف غدير را حفظ مى كردند، به يقين غديرى با اين ارزش، دستاوردهايى شگرف در پى داشت.
روايات مختلفى به موضوع غدير و دستاوردهاى آن در صورت تحقق غدير پرداخته اند. از آن جمله، در روايتى بلند آمده است: «... لو أن أميرالمؤمنين عليه السلام ثبتت قدماه أقام كتاب اللَّه كله والحق كله ...(7)؛ اگر اميرالمؤمنين در مصدر امور قرار مى گرفت كتاب خدا و حق را تماماً احيا مى كرد» كه اگر خدا و حق در جامعه جارى و عملى مى شد، بى ترديد نماز، زكات، عدالت، بردبارى و ... نيز جايگاه واقعى خود را مى يافت و در سايه چنين حاكمى، به مسائل دنيوى مردم رسيدگى مى شد و مردم به شكلى كاملاً مطلوب از تمام نعمت ها بهره مند مى شدند، چرا كه خداى - عزوجل - همان گونه كه تمام در قرآن مى فرمايد: «هو الذي خلق لكم ما في الأرض جميعاً ...(8)؛ اوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد» تمام نعمت ها را بر بندگانش آفريده است. در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است كه فرمود: «... لو أن الأمة منذ قبض رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم اتبعوني وأطاعوني، لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم ...(9)؛ اگر پس از رحلت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم امت از من پيروى و اطاعت مى كردند به يقين از بالاى سر و زير پاى خود از نعمت خداوند بهره مند مى شدند.
بى ترديد اگر اميرالمؤمنين عليه السلام كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم به عنوان اولين شخصيت جهان طى آيه «يا أيّها الرّسول بلّغ ...(10)؛ اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن» فرمان يافت تا آن حضرت را به جانشينى خود معرفى كند زمام امور را در دست مى گرفت مفهوم و هدف غدير براى همگان روشن مى شد و دنيا براى هميشه به بهشت نعمت ها و برادرى ها مبدل مى گرديد، اما متأسفانه چنين شخصيتى را 25 سال خانه نشين كردند. شخصيتى كه در مورد روز غديرش آمده است: «لو عرف الناس...» بايد 25 سال مشغول كشاورزى شود و به جز از دست و پايش از ديگر نيروهاى او استفاده نشود و حداكثر بيل بزند و درخت بكارد. اين ظلم و ظلمت بزرگ تاريخ است كه نه تنها جهان آن روز اسلام را تاريك كرد، بلكه تاريكى آن، امروز و تا فرداهاى تاريخ ادامه خواهد داشت. اگر ديروز، امروز و در آينده بى چاره و درمانده اى ديده شود مستمندى گرسنه سر بر بالين نهد و مكر و حيله اى و زور و ستم و باطلى در جامعه وجود داشته باشد، تماماً از عوارض ناديده گرفتن غدير و مصادره آن سرچشمه گرفته است.
پس از 25 سال خانه نشينى، آن حضرت مدت كوتاهى كمتر از پنج سال به ظاهر اختياراتى را به دست گرفت. با اين حال ملاحظه كنيد، در همان روزها نيز معاويه از پاى ننشست. حكومت اسلامى به ازاى زكاتى كه از مسلمانان مى گرفت، براى تحت الحمايگى غير مسلمانان ساكن در قلمرو اسلام از آنان جزيه مى گرفت. معاويه كه خود را خليفه رسول خدا مى خواند، بر خلاف سنت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و شرع مقدس اسلام به كفار جزيه مى داد تا بتواند براى جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام آماده شود.
غدير از چنان گستردگى برخودار است كه اگر به تمام معنا محقق مى شد دنيا و آخرت مردم تأمين مى شد و بى ترديد بدون غدير نه دنيا براى مردم فراهم شده است و نه آخرتى. دنيايى كه امروز مى بينيم با صدها ميليون گرسنه، كشت و كشتار و ده ها ميليون زندانى، آيا با چنين وضعيتى انسان به كمال مى رسد؟ به يقين پاسخ منفى است وانگهى مسلماً اين نابسامانى ها از همان روزى كه اسلام به انحراف كشيده شد نشأت گرفته است و زمانى مى توان به درست شدن آن دل بست كه به مسير اهل بيت عليهم السلام باز گردد و هر چه نسبت اين تغيير بيشتر باشد، نسبت سامان گرفتن كار دنيا بيشتر خواهد بود.
اگر نكته ها و ويژگى هايى كه در قصه هاى اميرالمؤمنين عليه السلام وجود دارد، جمع آورى شود، دنيا را تكان مى دهد. نكته هاى ظريفى در جاى جاى زندگى اميرمؤمنان عليه السلام به چشم مى خورد كه امروزه آزادانديش ترين و دموكرات ترين انسان ها كه شعار آزادى سر مى دهند، از آن ها بى بهره اند.
كار دنياى شرق و غرب شعار، فريب، خدعه و نيرنگ شده است و با آنچه 1400 سال قبل در آن مدت كمتر از پنج سال حكومت حضرت به وجود آمد، قابل مقايسه نيست. داستان هايى كه در تاريخ به ثبت رسيده و تا به امروز در كتابخانه هاى ما يافت مى شود، تكه هايى از تاريخ و گزارش هايى است از آنچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در آن چهار سال و اندى با اندك اختياراتى كه داشتند، انجام داده اند.

 

 



درس هايى از حكومت على عليه السلام
يكى از آن نكته هايى كه در روايات آمده و تاريخ نيز آن را نقل كرده است و به عنوان درسى از حكومت على عليه السلام مطرح است، اين است كه: «روزى يكى از خوارج نهروان در مقابل حضرت اميرمؤمنان عليه السلام ايستاد و خطاب به حضرت گفت: «اتق اللَّه فأنك ميت(11)؛ تو روزى خواهى مرد، از خدا بترس». او چنان مى پنداشت گويى آن حضرت مرگ را نمى شناسد و آن را باور ندارد و بايد به او تذكر دهند و موعظه كنند.
در آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام رهبر بزرگ ترين حكومت روى زمين و فرمانده كل قوا بود. در عين حال چنين فردى به خود جرأت مى دهد تا با چنان شخصيتى اين گونه سخن بگويد. اميرمؤمنان عليه السلام با آن نادان به گونه اى برخورد كردند كه با روح «على مع القرآن والقرآن مع على(12)؛ على با قرآن است و قرآن با على» و آيه «... وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً(13)؛ و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مى دهند» سازگارى داشته باشد. در مقابل چنين رفتارى، در زمان بنى اميه يكى از آنان اعلام كرد: «اى مردم اگر كسى به من اتق اللَّه بگويد، گردنش را مى زنم». اين ها نه تنها با قرآن نبودند بلكه درست بر خلاف قرآن رفتار مى كردند. امروزه حق آزادى تا چقدر است؟ آيا كسى مى تواند به مسئولى جزء، اعتراض كند ولى متأسفانه در دنياى قانون گذارى امروزه نمايندگان مجلس بحث و گفت وگو مى كنند، رأى مى گيرند، به كميسيون مى برند كه اگر به فلان مقام توهين شود، مجازاتش چنين و چنان است.
غدير را با غير غدير مقايسه كنيد و ببينيد تفاوت از كجاست تا به كجا؟ وقتى غدير باشد، يعنى على بن ابى طالب عليه السلام، و روش اميرمؤمنان عليه السلام كه هيچ تفاوتى با روش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نداشت حاكم است. اين رفتارها را در تاريخ ملاحظه كنيد و بسنجيد و ببينيد چه كسى جاى اميرمؤمنان عليه السلام را غصب كرده و چه روشى جاى روش حكومتى آن حضرت را گرفته است؟
در تاريخ آمده است: «روزى عمربن الخطاب به مسجد رفت و امامت جماعت را بر عهده گرفت و مردم به او اقتدا كردند. وقتى نماز تمام شد رو به نمازگزاران كرد و خيلى ساده گفت: مردم، من نماز خواندم، اما جنب بودم!».
فقط اميرمؤمنان عليه السلام است كه اگر او را كنار نمى زدند قرآن با تمام برنامه هايش محقق مى شد و اصل «أقام كتاب اللَّه كله(14)» تحقق مى يافت. توجه داشته باشيم كه اين كلمه مفهوم بلندى دارد و بايد به آن توجه شود در غير اين صورت همه به قسمتى از قرآن عمل مى كنند. قرآن كريم يهوديان را به اين جهت كه مى گفتند: «نؤمن ببعض و نكفر ببعض(15)؛ به بعضى ايمان داريم و بعضى را انكار مى كنيم» نكوهش كرده است.
پرواضح است، فردى مى تواند سخن بگويد، راه برود، مطالعه كند، غذا بخورد و بينديشد كه تمام اعضاى بدن او كامل و سالم باشد. حال اگر بعضى از اندام ها را داشته باشد و بعضى را نداشته باشد، چه وضعيتى خواهد داشت؟ بدون كبد، قلب يا مغز ادامه زندگى ممكن نيست. اما از ديگر سو ممكن است بعضى از اعضاى بدن فاسد شود ولى زندگى انسان مختل نمى شود. عمل به كل قرآن و ايمان آوردن به تمام آن مهم است و گرنه شما هر جاى دنيا برويد بسيارى از كارهايى كه انجام مى دهند در واقع با قسمتى از قرآن منطبق است. به عنوان مثال دادوستد در سراسر دنيا صورت مى گيرد كه با قرآن كريم سازگارى دارد، زيرا مى فرمايد: «احل اللَّه البيع(16)؛ خدا تجارت را حلال كرده است». اجاره، ازدواج و طلاق كه در قرآن وجود دارد ديگران هم انجام مى دهند، اما جارى كردن تمام احكام قرآن و تمام حق مخصوص اميرالمؤمنين عليه السلام است. در آن صورت است كه نعمت آن چنان فراوان مى شود كه «لأكلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم(17)».
اگر حضرت اميرعليه السلام از ابتدا فرصت مى يافت تا بر مسند حكومت كه حق مسلم او بود تكيه زند، مردم از نعمت هاى آسمان و زمين به بهترين وجه، بهره مى جستند. تنها كارشكنى معاويه در آن مدت حكومت چند ساله ظاهرى نبود، بلكه علاوه بر جنگ صفين، جنگ جمل، طلحه و زبيرها و نهروانى ها و خوارج نيز بودند كه بيشتر دوره چهار سال و چند ماهه حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام با اين جنگ ها سپرى شد. با اين همه ببينيد مطالبى در تاريخ اميرمؤمنان عليه السلام يافت مى شود كه هنوز دنيا به آن ها نرسيده است؟ آن حضرت نور و جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بودند و خود در اين باره فرموده اند: «وأنا من رسول اللَّه كالضوء من الضوء والذراع من العضد(18)؛ نسبت من به رسول خدا همانند نسبت نور به نور و آرنج به بازو است».
آرنج و بازو و با هم كار مى كنند و با هم از كار مى ايستند. يا كارى را با هم انجام مى دهند يا هيچ كدام كار نمى كنند. با اين همه نزديكى و يكى بودن باز اميرمؤمنان از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پيروى مى كردند. تك تك اينها مطالبى است در خور دقت كه امروزه دنيا از آن ها غافل است. بايد باور كنيم كه بيشتر مردم جهان از حقيقت غدير و عظمت اميرالمؤمنين عليه السلام ناآگاه هستند و اين مطالب را نشنيده اند.

 

 

 


ساده زيستى
شايد همه شما اين مطلب را شنيده باشيد كه حضرت زهراعليها السلام چادرى با دوازده وصله داشتند. اين مطلب را در يك خط مى توان نوشت ولى يك دنيا معنا و محتوا دارد. حضرت زهراعليها السلام زمانى آن چادر را سر مى كردند كه پدرشان رئيس حكومت و على بن ابى طالب عليه السلام شوهرشان وزير آن حضرت بودند. آن بانوى بزرگ اسلام تا اين اندازه خداخواه و فرمانبردار بودند. شما فقرا را هم بنگريد، مشكل بتوان فقيرى را يافت كه چادرش دوازده وصله داشته باشد، با توجه به اين كه فقير مى خواهد چادر نو و گران بها سر كند، ولى نمى تواند اما حضرت زهراعليها السلام مى توانستند و نمى كردند. ايشان با اموال بيت المال اين گونه با احتياط برخورد مى كردند. نقطه مقابل، عملكرد عثمان و ... بود. امير مؤمنان عليه السلام فرمودند: من اموال را همانند رسول خدا تقسيم مى كنم. حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم اموال را نگه نمى داشتند و بلافاصله آن ها را بين مردم تقسيم مى كردند، ولى عمر اموال را از سالى تا سال ديگر نگه مى داشت، سپس تقسيم مى كرد. اين مطلب در متون اسلامى آمده است كه: «وإن عمر كان يجمع الأموال من سنة إلى سنة ثم يقسم(19)». وقتى كه حكومت در اختيار اميرمؤمنان عليه السلام قرار گرفت، حضرت فرمودند: من چون عمر رفتار نخواهم كرد. اين اموال مال مردم است و اگر تهى دستى در جامعه وجود دارد، مال، مال او است و اگر هم فقيرى وجود ندارد، به بقيه مسلمانان مى رسد. اين نكته اى است كه امروزه دنيا با اين همه پيشرفت به آن نرسيده است.
اين قانون را شخص پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم وضع و اجرا كرده بود. اميرمؤمنان نيز طبق روش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم عمل مى كرد. پولى كه به بيت المال مسلمانان مى رسيد اولويت استفاده از آن با فقيران بود. كسانى كه خانه نداشتند؛ زن، زندگى، لباس، خوراك و ... نداشتند، به خاطر احتياج شان در اولويت بودند. و آنچه زياده بر اين بود به بقيه مى دادند. در مصرف بيت المال، چون مال، از آن خداست و همه بندگان خدا هستند زيرا بيت المال الزاماً و حتماً مخصوص فقرا نيست، از اين رو لازم نيست مصرف كننده، فقير باشد و تنها صدقات و زكات از آنِ فقيران است كه در قرآن بدان اشاره شده است: «إنّما الصّدقات للفقراء والمساكين ...(20)؛ صدقات تنها به فقيران و تهى دستان و ... مى رسد».
اميرمؤمنان عليه السلام اموال را به طور مساوى تقسيم مى كردند. مثلاً اگر به هر نفر سه دينار مى رسيد خودشان با اين كه رئيس حكومت بودند، همين مقدار بر مى داشتند و به قنبر خادم خود نيز همين مقدار مى دادند. اين است معناى غدير، اين است جزئى از معناى بزرگ «لو عرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقته».

 

 


شيوه حاكمان نامشروع
حال به شيوه حكومتى غاصبان نظرى بيفكنيد. نوشته اند وقتى خمس آفريقا را كه يك ميليون دينار بود براى عثمان آوردند او نيز همه را به مروان داد، ساير مسلمان ها از آن مبلغ محروم ماندند. ابوذر به اين كار اعتراض كرد و عثمان او را به همين دليل به بدترين جا - ربذه - تبعيد كرد و سرانجام او در غربت و تنهايى از گرسنگى جان داد.
عمار ياسر اعتراض كرد او را هم آن قدر زدند كه در بستر بيمارى افتاد. اين فرق بين غدير و غير غدير است. اسلام مانند چشمه زلال است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آن را جوشانيد و آن آب گوارا را جارى ساخت. آن گاه كسانى چشمه را مصادره و آن را آلوده به زهر نفاق كردند، اما زمانى كه على بن ابى طالب عليه السلام به حكومت رسيد، چشمه را از آلودگى ها پاك كرد تا جرعه نوشان از چشمه اسلام جرعه هاى گوارا بنوشند.
حضرت زهراعليها السلام هم در خطبه و هم وقتى كه زنان مدينه به ديدن شان مى آمدند تأكيدشان روى همين مطلب بود «ويحهم أني زحزحوها عن رواسي الرسالة ... ثم احتلبوا طلاع القعب دماً عبطاً(21)» راه را منحرف كردند كه البته همه نابسامانى ها، دنباله آن فتنه بزرگ است كه تا امروز گريبان بشريت را گرفته و من و شما نيز گرفتارش هستيم.

 

 


روش برخورد اميرالمؤمنين عليه السلام با مخالفان
اميرالؤمنين عليه السلام در زمانى كه حكومت ظاهرى را در دست گرفتند، بنا به طبيعت حكومت ايشان كه هيچ ناحقى را نمى پسنديدند و به آن تن نمى دادند، از سوى افرادى دنياطلب و مخالف مورد اعتراض قرار مى گرفتند. خوارج يكى از گروه هاى مخالف آن حضرت بود. يكى از اين افراد در حضور جمع، به اميرالمؤمنين عليه السلام جسارت كرد. حاضران در صدد برخورد با او برآمدند، امام عليه السلام آنان را بازداشتند و فرمودند: «سب بسب، أوعفو عن ذنب(22)؛ [او را واگذاريد كه طرف سخنش من هستم، پاسخ ] دشنام به دشنامى است يا بخشودن گناهى». اين گفته انسانى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم درباره اش فرموده است: «... حبّه إيمان وبغضه كفر(23)؛ دوستى او ايمان و دشمنى او كفر است».
چنين بزرگوارى در مقابل رفتار جسارت بار دشمن خود حتى از حق خود كه قرآن كريم براى آحاد مسلمانان محفوظ داشته، مى فرمايد: «... فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم ...
(24)؛ پس هر كس بر شما تعدى كرد، همان گونه كه بر شما تعدى كرده، بر او تعدى كنيد». اميرالمؤمنين اين حق را مى دانستند، اما آيه ديگر را نيز لحاظ مى داشتند كه خداى - عزوجل - مى فرمايد: «... وأن تعفوا أقرب للتقوى ...(25)؛ و اگر ببخشايد [اين كار شما] به تقوا نزديك تر است».
حضرت على عليه السلام دو راه پيش روى خود مى ديدند، مقابله به مثل و گذشت، اما حضرتش راه دوم را برگزيدند و از او گذشتند تا بدين ترتيب، حق با تمام وجود، تجلى يابد و باطل خوار و زبون گردد. از همين روست كه حضرت ميزان محك و سنجش اعمال است و هم به وسيله او حق از باطل باز شناخته مى شود. با اشاره به همين وجه تمايز حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در زيارت آن حضرت آمده است: «السّلام على ميزان الأعمال
(26)؛ سلام بر [على ] ميزان [سنجش ] اعمال». از اين رو ما بايد در تمام رفتار خود ميزانى داشته باشيم كه على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان تقسيم كننده بهشت و دوزخ، مظهر اسلام حقيقتى و امام بر حق، تنها ميزان سنجش هستند.
آنچه بيان شد يك از هزاران موردى است كه در دوران حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام رخ داد و در واقع شمه اى از غدير پربركت آن بزرگوار است و اگر اين جنبه حكومت دارى از غدير تا به امروز از سوى تمام حاكمان لحاظ مى شد، به يقين در هيچ حكومتى كسى به جرم دشنام يا سخنى به زندان فرستاده نمى شد. پرواضح است كه اگر اميرالمؤمنين عليه السلام در تمام سى سال پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در مقام حاكم قرار مى گرفتند و از سوى مخالفان خانه نشين نمى شدند، مردم توسط آن حضرت با اين ملاك ها و معيارها پرورش مى يافتند و دنيا از بركت غدير به شكوهى باور نكردنى دست مى يافت و تمام انسان ها فارغ از جنجال هاى نژادى و قومى از تمام بركت ها و عدالت بهره مند مى شدند.

 

 


تفاوت دو حكومت
متأسفانه پس از اميرالمؤمنين عليه السلام و ماجراهايى كه بر حكومت علوى - كه مى بايست امام حسن و ديگر امامان معصوم عليهم السلام آن را ادامه مى دادند - رفت حكومت به دست امويان نااهل و عباسيان بدسگال افتاد. آنان با اندوخته بيت المال كه از آنِ تمام مسلمانان بود به عيش و نوش و تدارك زندگى مرفه پرداختند و در كنار چنين حيف و ميلى، مردم به طور عموم و خاندان رسالت به ويژه در شرايط سختى به سر مى بردند.
از بى شمار موارد دست اندازى خليفگان عباسى به بيت المال مسلمانان اين مطلب است كه: كاخ هارون الرشيد سه فرسخ (5/16) كيلومتر مساحت داشت و در همان زمان دختران حضرت موسى بن جعفرعليه السلام كه پاك ترين و گرامى ترين انسان ها بودند هر يك چادر مخصوص به خود نداشتند تا نماز را به وقت و با هم بخوانند. نقطه مقابل اين رفاه گرايى و ناديده گرفتن حقوق مسلمانان از بيت المال، روش حكومتى اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه همسر والامقامش حضرت فاطمه زهراعليها السلام چادرى با دوازده وصله بر سر مى كرد، اما به هيچ وجه دست به سوى بيت المال نبرد و اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان رئيس حكومتى گسترده دامن و وسيع، همان اندازه از بيت المال بر مى داشت كه به غلام خود قنبر مى داد.
در تاريخ آمده است: «مردى وارد كوفه شد و از يكى از مسلمانان سراغ خانه رئيس مسلمانان را گرفت. خانه حضرت را به او نشان دادند. در رويارويى با اميرالمؤمنين عليه السلام به حضرت گفت: اين خانه و اثاث خانه از آنِ شماست؟!
حضرت فرمود: اثاثيه ديگر را به خانه ديگر فرستادم. منظور حضرت خانه آخرت بود.
آن مرد از نزد حضرت خارج شده، از مردم مى پرسيد: خانه ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام كجاست؟
پاسخ مى دادند: او خانه ديگرى ندارد.
او مى گفت: حضرت خود، فرموده است كه اثاثيه را به خانه ديگرى برده است.
او را متوجه اين مطلب كردند كه منظور امام عليه السلام از خانه ديگر، آخرت است».
«ابن شبّه» استاد طبرى بود. او دوستدار اميرالمؤمنين نبود، در عين حال نقل كرده است وقتى ابوبكر مُرد سه خانه از خود بر جاى گذارد، اما مى بينيم كه اميرالمؤمنين عليه السلام بدهكار از دنيا رفت و به شهادت رسيد.
بى ترديد مصادره غدير كار را به جايى رساند كه حكومت هاى جُور جاى حكومت عدل علوى را بگيرند و دارايى مردم مسلمان را نثار هوس هاى نامعقول خود كنند و در همان حال صدها هزار از علويان و غير آنان در فقر مطلق به سر مى برند.

 

 

 



دو نكته شايان توجه
به جاست كه دو نكته را در زندگى مان سخت مورد توجه قرار دهيم
نخست: زيارت غدير اميرالمؤمنين عليه السلام است كه عالم محدث مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله در مفاتيح الجنان آورده است: «مستحب است انسان هر روز و در هر جايى كه قرار دارد، اين زيارت را بخواند». در واقع زيارت غديريه بايد با تأمل و دقت خوانده و به نكات آن توجه شود.
دوم: خواندن خطبه غدير است كه اين خطبه نيز داراى مفاهيم و آموزه هاى والاست. به يك سخن اين كه غدير در دو مورد فوق تبلور مى يابد.

 

 



هرگز دروغ نگفتم
جانشينى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چنان منصب والايى است كه جز پاكان شايستگى رسيدن به آن را ندارند و چنين فردى بايد تمام صفات نيكو را داشته و از تمام خصلت هاى ناپسنديده دور باشد. چنين خصوصيتى تنها در وجود اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان پاك و معصومش تبلور دارد. اميرالمؤمنين عليه السلام خود درباره خويش فرموده است: «... واللَّه ما كذبت ولا كذّبت(27)؛ به خدا سوگند [در تمام عمرم يك ] دروغ نگفته ام و كسى نتوانسته به من نسبت دروغ دهد».
همچنين مى فرمايد: «واللَّه ما كذّبت كذبة
(28)؛ به خدا سوگند [حتى ] يك دروغ نگفته ام».
روشن است كه همين راست گفتارى جز از غدير بر نمى آيد و روشن تر اين كه از چنين انسان راست گفتار و با عظمت، ستم و ستمكارى نشايد و اين دو خصلت، نمادى از غدير و حاكميت غدير است. البته دين به دنيافروشان، در طول تاريخ پرچم دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السلام برافراشتند و نسبت هاى ناروا به ساحت پاكش زدند، اما تمام تلاش آنان، چونان خاكسترى در معرض گردباد، بر باد شد،

 

 



قضاوت از منظر على عليه السلام
«قضاوت» در روايات سخت مورد توجه قرار گرفته است. از همين منظر، قضات به سه و گاهى به چهار دسته تقسيم شده اند كه تنها يك دسته از آنان به بهشت مى روند، اما تصور چنين شائبه اى در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام كه بزرگ شده خانه وحى و قرآن و دست پرورده حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است محال و محال است. او كه در قبال هفت اقليم و خورشيد و ماه هرگز پوست جُوى را از مورچه اى نمى گيرد، به يقين تن به داورى به ناحق نمى دهد.
روزى حضرتش در زمان خلافت از جايى مى گذشت. كودكان در حال بازگشت از مكتب خانه بودند، لوح هاى خود را (تخته هايى كه بر آن مى نوشتند) به اميرالمؤمنين نشان داده، از حضرت خواستند تا در مورد نوشته هاى آنان داورى كند و زيباترين را بر گزيند ... اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ به درخواست چند كودك كه حضرتش را به داورى خواسته بودند [پاسخ داد، آن گاه ] فرمود: «... أما إنها حكومة، والجور فيها كالجور في الحكم ...
(29)؛ اما اين مطلب نيز قضاوت است و ستم در اين مورد، همانند ستم در داورى».
از نظر اميرالمؤمنين عليه السلام اين داورى با قضاوت ميان دو مدعى بر سر يك خانه، مِلك يا چيزى ديگر هيچ تفاوتى ندارد. اگر اين آموزه قرآن و منطق غدير سى سال پس از رحلت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم حاكم مى شد، بى ترديد جهان، تمام والايى ها و خوبى ها و فضايل انسانى را به دست مى آورد.
مطلبى كه بايد بدان توجه داشت، رواياتى است كه درك ما در فهم آن ناتوان است، اما از آن جا كه روايت صحيح است و به صحت آن علم داريم، آن را تعبداً مى پذيريم. البته مسائلى نيز وجود دارد كه در حد درك و فهم انسان است، از آن جمله كه امام رضاعليه السلام فرموده است: «لو عرف الناس ... حقيقته(30)»، در واقع همان گونه كه پيش تر بيان شد «لو» و «حقيقت» دو جزء از غدير بوده و جدايى ناپذير هستند.

 

 


وظيفه ما نسبت به غدير
آنچه مسلم است، همگان نسبت به غدير دو مسئوليت عمده داريم يكى معرفى غدير به دنياى بيگانه با آن است، زيرا چنين اقدامى، ارشاد بوده و ارشادِ راه گم كرده واجب كفايى است. به اين معنا اگر كسى بدان پرداخت از ديگران ساقط مى شود. به انجام رساندن اين وظيفه، با بيان اهداف غدير، گردآورى نصوص غدير، سخنرانى، نوشتن و از طريق وسايل ارتباط جمعى محقق مى شود. در سفر و در فاصله اى كه ميان دو شهر در حركت هستيم، در تجمع هاى دوستانه و خانوادگى بايد ديگران را با غدير و اهداف آن آشنا كنيم و مطمئن باشيم كه هنوز كسانى هستند كه در همين نزديكى ها زندگى مى كنند، اما - ناخواسته - از غدير شناختن ندارند، ولى آن را به عنوان يك عبادت و تعبد قبول دارند و به همين اندازه مى دانند كه غدير پسنديده است و جايگاه والايى دارد. بايد آنان را متوجه اين مطلب كرد كه غدير به همين اندازه خلاصه نمى شود كه دامنه اى گسترده، به بزرگى حكومتى عادلانه و جهانى دارد.
ديگر اين كه افراد سعى كنند خود را با اميرالمؤمنين عليه السلام وفق داده و او را ميزان سنجش اعمال خود قرار دهند.
اميدواريم به بركت اهل بيت عليهم السلام به ويژه عنايات امام صادق عليه السلام صاحب اين فرمايش گران سنگ و حضرت رضاعليه السلام به ما توفيق عملى كردن اين رهنمودهاى پرارزش را عنايت فرمايد.

 

وصلى اللَّه على محمد و آله الطاهرين

 

 


1) آنچه پيش رو داريد متن سخنرانى آية اللَّه العظمى سيد صادق شيرازى است كه در تاريخ 18/ذى الحجة /1421 در جمع عده اى از طلاب ايراد شده است.
2) آل عمران (3)، آيه 31.

3) بحارالانوار، ج 75، ص 223، باب 23.
4) شيخ صدوق، خصال، ص 394. نك مستدرك سفينةالبحار، ج 7، ص 473.

5) تهذيب الاحكام: ج 6، ص 24، ح 9.
6) تحريم(66)، آيه 9.
7)
بحارالانوار، ج 10، ص 265، باب 17.
8) بقره(2)، آيه 29.
9) بحارالانوار، ج 31، ص 424، باب احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام.

10) مائده(5)، آيه 67.
11) الغارات، ج 1، ص 67.
12) كشف الغمة، ج 1، ص 148.
13) فرقان(25) آيه 63.
14) مسائل على بن جعفرعليه السلام، ص 144.
15) نساء(4)، آيه 150.
16) بقره(2)، آيه 275.

17) مائده(5)، آيه 66.

18) شرح نهج البلاغه ج 16، ص 289.

19) قريب به اين مطلب را نك: وسائل الشيعه، ج 15، ص 108، ح 20084.

20) توبه(9)، آيه 60.

21) بحارالانوار، ج 43 ص 108.

22) نهج البلاغه، ص 550.

23) كنزالفوائد، ج 2، ص 13.

24) بقره(2)، آيه 194.

25) بقره(2)، آيه 237.

26)  بحارالانوار، ج 97، ص 287.

27) شواهدالتنزيل، ج 1، ص 364، ح 379.
28) بحارالانوار، ج 29، ص 584.
29) جواهرالكلام، ج 41، ص 444.
30) وسائل الشيعه، ج 14، ص 389.